بی بازگشت...

                      

می خواهم بروم

به دنبالقطاری که در ایستگاه منتظر است.

یک چمدان پر از خاطرات زندگیم را

دارم همراه می برم...

می دانی ؟ بلیطم یک سره است.

ساعت توی ایستگاه ،

 دارد عقربه هایش را  برای زمان  وداع 

آماده می کند.

تلفن به صدا در می آید

 امّا من دیگر دردسترس نیستم .

ای فراموش شده در دفتر خاطراتم ،

  منتظرم نباش.

این آخرین سفر است.

ومن اینک ،

 عبوری بدون بازگشت را آغاز  خواهم کرد.

/ 22 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محسن

سلام اپ کردم [خجالت]

رضا

کاش این سفرها باز گشتی هم داشت[گل][گل]

محسن

سلام ممنون از اینکه اومدی نه این برای بالا بردن امار بازدیدها نیست یه شمارنده است که مجبور بودم تو چند روز اول اینجوری بذارم از این به بعد هفته ای میذارم راضی شدی![چشمک]

مهدی

سلام ممنون از اینکه کلبه ی تنهایی منو منور نمودید موفق باشید[گل]

علی

[گل][گل][گل][گل][لبخند]

مونا

قشنگ بود

فرشید

از اینکه به من سرزدی ممنونم من این متن رو به نام شما در وبلاگم ثبت کردم و نام شما رو به عنوان شاعر اضافه کردم باز هم پیشم بیا .....

فرشید

با سلام. تا ساعتی پیش در امامزاده بودم کنار حرم و نذری که باید ادا میکردم حس عجیبی داشتم و تولد دوباره را حس می کردم وقتی که خرما و بقیه نذورات را پخش می کردیم ... ولی من زنده بودم و این به شکرانه سلامتی و زندگی دوباره ای بود خدا به من داده بود تا بهتر از قبل باشم ... و فرصتی دوباره برای پیدا کردن راه رستگاری .. مومن بودن ... با خدا بودن ... فرصتی برای نو شدن جبران خطا ها ..خدا به من فرصتی دوباره داد ...زندگی دوباره...به هرکسی نداده و... الهی که بتوانم همانی باشم که او می خواهد... نذری سفیدرود هم یادم بود و ادا شد .. برای سلامتی همه بیماران و مخصوصا بیماران خاص دعا کنیم ....الهی ...