کودکی و عشق

آن روز که محبّت را

دو نیمۀ سیبی کردند

و در دستهای کوچک من و تو گذاشتند

کنار نیمکتی نشستیم  و دفتر ها یمان را گشودیم

روی تختۀ سیاه کلاس

سه حرف را نوشتند و هجّی کردند

آنوقت کلمۀ عشق را یاد گرفتیم

و به خاطر سپردیم برای روزهای دلدادگی.

تو با دستهای مهربانت 

گلهای معطّر یاس را بر سرم می پاشیدی

و اطلسی های باغچه را دور از چشم دیگران

 به مو هایم گره می زدی!

با عروسکهایم لجبازی می کردی

و اشکم را در می آوردی؟

اینک که سالهای کودکی تمام شد ه

دستهایت نجابت یک مرد را پیدا کرده .

نگاهت شرمگین است و شیطنت کودکی را ندارد.

آرام و سر به زیر از کنارم  عبور می کنی

و  وقتی به پشت سرم نگاه می کنم  

می بینم که تو هم  دلتنگ نگاهم بودی !

از خاطرات کودکیمان

 همان کلمۀ دوست داشتنی عشق باقی مانده.

چیزی که بزرگترها هر گز نتوانستند

 آن را از من و تو بگیرند...

پی نوشت:

 عشق، فاصله نمی شناسد....

اگر چه از هم دوریم

اما قلبهایمان نزدیک به هم است

گوش بده....صدایش را خواهی شنید !

/ 29 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

سلام از این که دعوت من و پذیرفتید ممنونم مطمئنا شما جزو دوستانم بوده اید و امیدوارم در آینده هم باشیم[لبخند] اون حدیثی را هم که نقل کردید کاملا درست و مناسب موضوع بود از لطفتون ممنونم لطفا من را با نام « نمی از یم علی(ع)» لینک کنید توفیق رفیق[گل]

سیاوش کسرایی

محبت بود! در دستان من و تو قرار گرفت! سیب شد! ولی کال .... * نگاه کودکی کجا نگاه امروز کجا ...

اکبر(آشنای هیچکس!!!)

خیلی زود بود که آن سه کلمه را یاد بگیری...امیدوارم که آن سه کلمه عرفانی باشه نه...[فرشته]

ازادیخواه

[لبخند] سلام وبلاگ زیبایی دارید به منم سر بزنید تا اگه خواستید تبادل لینک کنیم

اکبر(

سعی کن در وب بیشتر از خاطرات شیرین استفاده کنی چون جوانان به اندازه کافی غصه دارند در ضمن من بزودی خاطرات سفرم به مالزی را منتشر خواهم امیدوارم شما هم مشوقم باشید[سبز]

م.نهانی

کودکی های عاشقی...و عشق های بی کودکی..طعم بزرگسالی می گیرد همه چیزمان را گاهی...