طنز : جلسه پرسش و پاسخ

مرد رهگدری که گوشهایش زیاده از حد تیز بود از ماوقع صحبت من و آن نگهبان

با خبر شد، آمد کناری و در گوشم  با صدای بلند زمزمه کرد سر این خیابان اتو شویی

سبز علی دایر است . آنجا پیراهن ها را به هر رنگی که فرمان دهی تغییر داده و می 

توانی با خیال جمع  اذن دخول بگیری و وارد این مکان شوی.شیطان

چاره ای نبود . رفتیم به دنبال سرنوشت قلم زدۀ آن روز. سبز علی بر عکس 

نامش مردی سفید چهره بود.حکایت را گفتم و تقاضامند شدم که هر چه

 سریع تر پیراهن را تحویل دهد.ناگهان چنان فریادی زد که  از ترس داشتم سکته

می  کردم.استرس

فقط فهمیدم که گفت : مگر اینجا خُم رنگرزی است که چنین می گویی. باید بروی 

پسین فردا بیایی برای تحویل. شش ساعت قبلش هم نلفن کنی ببینی حاضر است یا

غایب!چشمک

مانده بودم چه کنم . نه راه رفت مانده بود و نه راه برگشت. افتادیم به التماس و قربان

صدقه . هر چه از من اصرار بود از ایشان انکار . در حین این اوضاع قمر در عقرب، مردی

وارد شد و گل از گل سبز علی خان شکفت. .خنده

گرم گفتگو بودند که حوصلۀ اینجانب سر رفت  و آرام پرسیدم : میان کلامتان شکر 

کوپنی ، تکلیف من چیست؟ تا سبز علی خواست مجدد به جوش و خروش در آید

دوست محترم ایشان رنگ پریده مرا  که دید حکایت را جویا شد ودانست جریان را البته از

زبان همان سبز علی .مگر ایشان اجازه داد بنده سخن بگویم!زبان

الغرض ما گوشه ای نشستیم و بجای پیراهن تمیز خودمان یک تی شرت کثیف و پر از

لک اهدایی صاحب مغازه را تن کردیم تا لباسمان رنگ شود .زبان

هوا داشت کامل تاریک می شد و دل بنده افتاد به شور. جرئت تذکر هم از من سلب

شده  بود. ترسم از صدای خشن و نخراشیده ای بود که قبلا گوشهایم را نوازش کرده

بود! یک لحظه چشمانم گرم شد و خواب به سراغم آمد. در رویا خود را کنار میز

سخنرانی دیدم و کف زدن حُضّارتشویقتشویقتشویق که ناگهان دست سنگینی را روی شانه هایم

حس کردم.. جناب رنگ کار بودند! مَخلص کلام  ما پیراهن را پوشیدیم  ولی خداییش

نفهمیدم چه رنگی شده !تعجبتعجبتعجب

گفته بودم قهوه ای ولی گویا ایشان چند رنگ تیره را با سبز بنده قاطی فرموده و شده

بود مثل تابلوهای پیکاسوی مرحوم .پوشیدیم و روانه شدیم به  مکان مورد ذکر.

چشمتان روز  بد نبیند  عده ای را داشتند  می بردند آنهم با چه فضاحتی. پرسیدم چه

شده؟ سوالسوالعابری گفت:  در جلسه سخنرانی گروههای مخالف و موافق به جان هم

افتاده اند و حالا مامورین دارند آنها را می برند.ابروچشم

در این میان نگاهم به دوست گرامم افتاد که زیر چشمش کبود بود و  یک پایش لنگ می

زد.سبزسبز ابتدا دلم برایش کباب شد  گریهبعد زیر لب گفتم حقّش بود . این هم  جریمه

اش . تا او باشد مرا به چنین مجالسی دعوت نفرماید.

 در راه بر گشت به خانه ترسم از این بود مبادا عیال مرا با این پیراهن  رنگ به رنگ شده

نشناسد و در را به رویم  باز نکند.خندهخندهنیشخند

/ 32 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرشید - رشت

صدنامه نوشتيم وجوابي ننوشتي.. اين هم كه جوابي ننويسند جوابيست

فرشید

سلام دوست من [گل] ممنون از راهنمایی های ادبی و علمی شما..[گل][گل][گل]

میلاد تقی پور

سلام مهربون ممنونم که بهم سر زدی و کارو خوندی از نظرت هم ممنونم اما...................................! کاش یه خورده با دقت تر بودی عزیز اون بیت آخر این بود : با تن نا پاک نمازت بخوان پاک شو و بر سر عهدت بمان دو کلمه ی بخوان و بمان ردیف نبودند با هم قافیه شده بودند امید وارم حق مطلب ادا شده باشه عزیز بازم ممنونم که سر زدی.

میلاد تقی پور

خواهش میکنم عزیز بلاخره ممکنه برای هر کسی پیش بیاد در ضمن من کارام هنوز مشقه و پر از ایراد در هر صورت ممنونم

اکبر

با سلام امروز[گل]لت را دیدم بهم گفت غلت املا داری منم بهش گفتم و ختمت شما عرض میکنم ما هنوز اندر خم یه کوچه ایم ...شما به بزرگواریتان ما عف کنید[گریه][ناراحت]

باتو

اینجا خانه نمیسازم یک ساحل برای بودن میسازم برای با تو بودن برای ترا داشتن برای ترا شناختن

اکبر

فکر میکردم یه تبریک خشک و خالی برام می فرستی[گریه][زودباش]

اکبر

http://dahatiam.persianblog.ir/[اضطراب]

اکبر

سلام از اینکه بهم سری هر چند با شک تردید ازت ممنونم امیدوارم از مهبتی که بهمن داشتی سواستفاده نکنم[شرمنده][دست]