خاطره ای از زندگی دوباره...

       

سفر زیارتی ام به مشهد مقدس تمام شده بود .دلم نمی آمد بر می گشتم ای

 امام غریبان .هنوز تشنه بودم و مشتاق دیدار دوباره ات.اما گویا این بار تو خود راضی

 به رفتنم بودی.آسمان چشمانم در وداع بارانی بود اما حکمتی که در مراجعت نهفته

 بود مرا در بازگشت صبوری داد بر ترک بارگاهت.

چند روزی نگذشته احساس دردی مرموز مرا به بیمارستان و جراحی فوری مجبور

 کرد.خبر بعدی برای خانواده هولناک بود و برای من بی خبری از بیماری وحشتناکی

که همیشه نامش در اذهان ترس آور بنظر می رسید.

مدتی بعد پی بردم چه اتفاقی افتاده  که صورت عزیزانم این چنین تغییر کرده.مرگ

 برایم از همان ابتدا یک سفر بود بدون باز گشت و رسیدن به خدا و دنیای زیبایی

 که او بشارت داده بود.اما برای اطرافیانم تصور از دست دادن و ندیدن من مشکل

 بود و باور نکردنی.

روزها می گذشتند و لبخند های بی رنگ من برای عیادت کنندگانم تعجب آور، که مگر

می شود در بحران مرگ و زندگی خندید؟روزهای تزریق دارو های محتوی سم برای

 دفاع درمقابل سلولهای بیماری زا شروع شد.ساعتهای درد و بی اشتهایی و ضعیف

شدن بدن هم زمان با سرم و آمپول ووو

چشمهای نگران آنها که دوستم داشتند.گریه های پنهانی مادر و دعاهای توسل و

همراهی پزشک معالج ودانشمندم که هرگز فراموشش نمی کنم همراه با خدای

مهربان که بیمار ی و شفا هم از اوست، در مقابل مرگ به یاریم آمدند .

اینک سالهاست که مرا صدا زده ای ای پاییز خاظره انگیز که تولدم درماهی از تو

 بود و شفایم هم زمان شد با زندگی دوباره ام در همان ماه و روز .

همه می گفتند : تو مجدد متولد شده ای!حقیقتی که اکنون به آن پی برده ام .

خدایا تو صدایم کردی و باز مهلتم دادی برای جبران اشتباهاتم در گدشته.نمی دانم

 تا به حال توانسته ام عشق ات را برای قلب شکسته ام  ثابت کنم یا نه؟

ببخشا بنده ناچیزت را که با لطف توست که هنوز نفس می کشد.

 

این نوشته تقدیم می شود به یکی از نظر دهنذگانم که بسیار لطف داشتند به من

و مطلبی  که مدتها پیش به صورت خاطره در مورد مادر و بیماری ام نوشته

بودم و خواسته اند خاطراتی را برایشان باز گو کنم از روزهای تلخ و سخت ام.

قابل ذکر است ایشان با این بیماری مدتهاست که مبارزه می کنندو به یاری خداوند

در حال بهبودی می باشند.برایشان آرزوی سلامتی می کنم و همینطور برای دیگر

بیماران خاص....

آمین یا رب العالمین

/ 20 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غریبه

هوای سرد زمستان وسوز سرمایی به فکر یخ زده ام امده که می ایی اتاق سرد،هواهم که سرد،بی توولی عجب به یاد تو دارم خیال شیدایی دلم گرفته سایه بیان حال من است اتاق و غصه سردرد و فکر و تنهایی درین سیاهی امشب که ازتو می میرم برای چیست پرا ز شور و ناز و غوغایی سلام وب جالب و قشنگی داری خوشحال میشم به منم سر بزنی یا علی[گل][بدرود]

پرنده پوش رنگین کمان

خوش باش در آن دم که غمی رو به تو آرد بگذار که غم نیز شاد رود ز دستت!!! [گل][گل][گل] .. [گل][گل][گل] .. [گل][گل][گل] .. [گل][گل][گل] .. [گل][گل][گل] سلام!!!

ghoghnoos

سلام عزیزم مرسی از حضور پر مهرت[گل] خوبی خانوم گل؟؟؟

رعنا

[گل]برای[گل] بازم شرمنده

پیــــــــــام

[گل]بر سر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بـــود سلام عزیز ممنونم از خضور سبزت ... خوشخالم کردین بازم بیا پیشم یا علی[گل]

رعنا

ممنونم که باهام آشتی کردی. بازم عیدت مبارک

فرشید

از اینکه در آن سفر زیارتی برای همه بیماران و من طلب شفا کرده بودی صمیمانه ممنونم متن زیبایتان را خواندم نمیدانم تحصیلات شما تا چه حد است ولی ادبیات و استعداد ادبی فوق العاده ای داری و لحظه لحظه آن لحظات سخت را چقدرزیبا و درعین حال با تمام وجود شرح داده ای . کمال تشکر رو ازت دارم راستی یه خبر خوش من چند روز پیش که آخرین آزمایش مو پیش دکتر نجفی بردم گفت تو دیگه خوب خو ب شدی فقط جهت اطمینانان برام سیتی اسکن نوشت برای ماه بعد و.... خدا را شکر الان حالم خوب خوبه ته تزریق دارم و نه رادیوتراپی به امید شفای همه بیماران هرشب دعاکنیم.....

فرشید

با سلام مجدد حالا دیگه هر روز به وب لاگت میام و امیدوارم یه روز مخصوصا 13 بدر شما رو توی روستای موشنگاه (زادگاهم) که جای بسیار زیبایی است ببینم از آلان دارم دعوتت میکنم جایی برنامه ریزی نکنی.... با تشکر میخواستم یه جوری از دوست مرجان (ساکن آمریکا) هم بخوام که پیام تشکر منو به آرمسترانگ ( دوچرخه سوار معروف ) که در موقع بیماری با ارسال چندید ایمیل و بسته پستی به من امیدواری می داد برسانم و سایت www. livestrong.com که درباره بیماران خاص (کنسر) است را یه جوری به این بیماران معرفی کنم.

فرشید

یه موضوعی که منو خیلی رنج می داد این بود که من بیماری مو از همه مخفی کرده بودم وغیر از خانواده من و همسرم کسی نمی دانست و ماهها بود که با هیچ دوستی ملاقات نداشتم و از کار هم بیرون آمده بودم ودانشگاه نمی رفتم و این خیلی سخت بود حتی توی وب لاگم هیچ چیز دراین باره ننوشتم راستی جمعه این هفته به خاطر شفای بیماریم توی حرم امامزاده هاشم سفره نذری داریم می خواهم یکی از این بسته های کوچک نذری را برای تو توی رودخانه سفیدرود بندازم .... .