شروع یک حس شاعرانه

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ]  • 

 

 دوباره دلتنگ شده ام

 برای آن روزها

 که خط پایانی بود

 برای کودکیهایم

 و شروع یک فصل تازه...

 شعر در من

  متولد می شد

 در سیزدهمین سال زندگی

 و احساسم جوانه می زد

 در ذهن بارورم !

 آن روزها عشق

 با شعرهایم غریبه بود

 و محبت

 از احساسی رنگ  می گرفت

 که در نگاه رهگذران و همسایه ها

 آن را پیدا کرده بودم ...

 بعدها دوست داشتن

 به من دیکته شد

 و توانستم بخوانمش

 در چشمهای مشتاقی که

 گاه و بی گاه به من

 خیره می شد...

 

 

 

  غمگین لحظه های اندوهم نباش

  دوباره یک روز

  به یاد پاییز های رفته

  دفتر خاطراتم را

 باز خواهم کرد

  تا آرزو کنم

  پرواز گلهای قاصدک را

  و شیشه های خیسی که

  گونه هایم را ُخنک می کرد...

  دوباره  از پله های سنگی خانه

  یک در میان

  عبور خواهم کرد

  در حالی که دستهایم را

  به دیوار گرفته ام...

  زندگی مثل همیشه

  چون قطاری بدون توقف

 در گذر است

 و من بار  دیگر رویاهایم را

  در نگاه عاشقانۀ تو

 به یاد خواهم آورد

http://nelofareman.blogfa.com/

آدرس وبلاگ نیلوفر کبود : در بلاگفا

 پی نوشت:زندگی یک بازیست . به آن زیاد اهمیت ندهید، اما سعی کنید

 برندۀ این بازی باشید نه بازندۀ آن .

قسمتی از خاطراتم

جا مانده در گوشه های یک اطاق

که روزها از نگاه پنجره ها یش

نور گرمی می تابید

به صورتِ تب دار و داغم...

اما امروز

آمده ام به دنبال جا مانده ها

شاید بتوانم  با ر د یگر جمع کنم

از دست رفته هایم  را ...

 

 

                                      

 

 پ.ن :جمعه ها هم نگران شده اند ای عزیز غایب...  

 انتظارت کی به سر خواهد آمد؟؟؟                        


برچسب‌ها: حس شاعرانه, دوباره یک روز, وقتی سیزده ساله بودم, عکس سوخته

نظرات ()  •