نوشته ام برای خدا

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸۸/۱/٧ ] [ ٢:٢٩ ‎ب.ظ ]  • 

خدایا، تو با بهار چه کرده ای که اینک من، سرگردان

انتخاب سبز ترین سبزها، مانده ام؟

در جعبه رنگ طبیعت،هزاران هزار رنگ ردیف کرده ای

تا چشمان زیبا پسندم را بنوازی؟

باورنمی کردم که درخت پیر باغچه ،بار دیگر جوانی

از سر گیرد و جوانه زند!

آیا تو هم در ابدّیت ، ما رااین گونه به جوانی  باز می گردانی؟

زبانم لال، انکار بر معاد نمی کنم.سوال بیهوده و کفر آمیزم را  

ببخشاکه نادانم و بی خبر.فصل بهار خود  جوابی است بر سوالاتم .

کتاب زمستان را بسته ای و آلبوم زیبای بهار را گشو ده ای؟

گلبرگ بنفشه ها ،انگار با دستا ن توسایه زده شده که

این چنین زیبا یند.

گل های شهر حافظ ،منتظر چشمان خمار نرگس شهلا هستند

و بی تاب حضورش در باغچه، تا سر در کنارش بنهند و به

خواب زمستانی باز گردند.

گلی که عاشقامه ترین نام و ماه ترین صورت ،یعنی محبوبم مهدی را

به یادم می آورد.

اینک، دسته ای از آن زینت بخش میز چوبی خانه است، و در کنارش

دفتری است به نام او و برای او.


خدایا، بوم نقاشی ام را به دور انداخته ام و دارم  به شاهکار تو

 نگاه می کنم که تابلویی است به وسعت تمامی بهار.

ای قافیه پرداز شعر بهارا ن و ای  چنگ نواز آهنگ باران.

من ترا می بینم، در نگاه پرندگان و صدای دلنشین آبشاران.

و در ذره ذره رگهای طپندۀ قلب های عاشق...

چه بگویم که زبانم از توست و با تو نفس می کشم و

 برای تو زنده ام.

خدایا اگر ناتوانم ، توانایی ام ده و اگر بیچاره ام ، چاره ای.

انسانهای بیگانه از خویش را به تو می سپارم که

 راهشان را نور بخشی و اندوهگینان را به بهاری دوباره

 بشارت دهی.

لبخند را دوباره بر لب های غم گرفته بنشان و برای آرزومندان

کلیدی باش بهر گشایش در ها.

ای یکتا ترین و ای مهربان  با همه....


برچسب‌ها: نوشتن از خدا, بهار خدا

نظرات ()  •