می خواهم بروم...

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٩/۸/٢٠ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ]  • 

می خواهم بروم

نمی دانم به کجا ...

هر جا که بشود رفت .

می خواهم پاییز را

 با تمام وجودم  حس کنم .

این روزها حوصله ای برایم نمانده .

دلتنگی ام را

باید که با جاده ها قسمت کنم .

دوست دارم قطره های باران

روی صورتم ُسر بخورد

و روی شیشۀ بخارگرفتۀ اتومبیلها بنویسم ،

 من آمدم......

می خواهم پشت کنم به آنچه که داشتم

تنها یک چمدان کوچک برایم کافیست

یک بارانی با شال پشمی

و دفتر شعرهایم ....

 پی نوشت:

  قالب قبلی وبلاگم به علت دیر لود شدن و سنگین بودن عوض شد و مجدد برادر خوب و هنرمندم  آقا مجید این قالب را برایم درست کردند. بی نهایت از زحماتشان ممنونم .

 پی نوشت:

جمعه ها سکوت کرده اند

به احترام انتظار ت

کی خواهی آمد ای تجسم عدالت ؟

پاییز من رسیده است .

نگذار به زمستان بکشد

آرزوی  دیدارت ....

 

پی نوشت:

سالروز ازدواج گل یاس بهشتی، حضرت فاطمه زهرا(س)

و تجسم عدالت و خدا پرستی حضرت علی(ع) مبارک .


برچسب‌ها: رفتن, باید رفت

نظرات ()  •