کمی تبسم...

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٩/٤/٢٧ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ]  • 

کمی تبسم کنید با جمله ها ی ساخته و پرداختۀ ذهن من.

( همه جمله های طنزگونه ام فی البداهه است . یعنی یک لحظه به ذهنم آمده )

 می دونستم  توی هفت آسمون یه ستاره هم ندارم اما غروب که می شه
نگاهم سرگردان یک ستاره ست که پیداش کنم میون میلیونها ستاره ای که توی
آسمونه . نمی دونم چراتوی ترافیک آسمون گم شده  ؟ اما این رو می دونم که
مدتهاست آسمون تهران ابریه!
یول
برای اینکه زودتر شب بشه مجبور شدم برای خورشید یک ساعت لا لایی بخونم.
نیشخند
سراغ عشق را از آدمهای سنگدل نگیرید چون اصلا قلبشون تپش نداره !!!
افسوس

اگر خواستی دنبال من بگردی سراغم را از آسمان بگیر  آخه مدتهاست که  روحم دیگه

توی جسمم نیست !

فرشته

متاسفانه دوستم آدمی است که دایم رنگ عوض می کنه و تغییر روحیه می ده. امروز 

جعبه آبرنگم را پیدا نکردم فکر کنم اون رنگ کم آورده و به رنگهای من دستبرد زده .

چشمک

 اگر خواستی به سراغم بیایی با خود چراغی بیاور زیرا به دلیل نپرداختن بهای برق

خانه در تاریکی فرو رفته.

عینک

کاش پرنده بودم تا در سفر هایم فقط مراقب بالهایم باشم نه چمدان و کیف پولم.

خنده

به مردی گفتند : ادب از که آموختی ، گفت : از معلّم ادبیات  .

خجالت

خطم آن قدر نا خواناست که گاه از برادر کوچکم که تازه الفبا را یاد گرفته باید بپرسم

سعید ، این جمله رو می تونی بخونی ؟ و او طبق معمول می گه  : خودت بخون، من

دارم مشق می نویسم  (امان از دست این پسر...)

شیطان

به یک وبلاگ نویس معتاد و بی پول  می گن :اگر یک میلیون تومان پول داشتی

چکارمی  کردی ؟می گه: یک میلیون هم روش می گذاشتم و یک لپ تاپ می خریدم تا

وبلاگهام دوبله بشه (من نفهمیدم منظور چیه شما اگه فهمیدید لطفا برام بنویسید.)

سوال

مردی مجرد و تنها در خانۀ خودش را با مشت می کوبید . پرسیدند چرا  با کلید باز نمی

کنی ؟ گفت آخر کلید را فراموش کرده ام با خود بیاورم.

سبز

آسمان سهم تو ، زمین مال من ، امّا یادت باشد بی هنگام نباری که خیس خواهم شد.

شیطان

جوجه ای ضعیف الجثه به در لانۀ مرغی آمد برای  قرض کردن دانه . مرغ تا او را دید گفت:

برو با بزرگترت بیا .

نیشخند

مترسک جالیز هم نشدیم  تا لا اقل پرندگان از ما حساب ببرند.

خنده

به  کارمندی گفتند چرا  همیشه یک ساعت دیر به اداره می آیی ؟ گفت تقصیر دمپایی

ها ی منه . گفتند چه ربطی داره ؟ گفت آخه  باید صبحها یک ساعت دنبال اونا بگردم بعد

برم دست و صورتمو صفا بدم و...  گفتند : خوب یک جای مشخص بزارشون .گفت آخه

گربه خونمون هر شب اونا رو بر می داره و جاشونو تغییر می ده. می دونید ؟آخه یک ماه

پیش با چوب ،حسابی تنبیهش کرده بودم.

هیپنوتیزم

نمی دونم با این لطیفه ها  توانستم کمی لبخند به لبها بیاورم  ؟اگرنه شرمنده

دوستانم  و رو سفید دشمنان .

آخشیطان

پی نوشت: بنظرتان کدام مطلب با نمک تر و کدام  کم نمک تر بود . فقط  بعضی ها نمک

خورده و نمکدان شکسته  رفتار نکنند لطفا.    


برچسب‌ها: طنز و تبسم, طنزهای لطیف من

نظرات ()  •