مرگ و زندگی

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٧/۱٢/۱۱ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ]  • 

آن روز که همسرش از دنیا رفت، زندگی برایش تمام شده بنظر آمد. دل اش می خواست او را هم دفن کنند!آنقدر گریه کرده بود که چشمانش تار می دید. همه رفته بودند و او مانده بود و یک دنیا اندوه.

عینک دودی اش را که  در روی دسته اش چند نگین داشت از کیف در آورد و روی صورتش میزان کرد.عینک  بیشتر چهره اش را  را پوشانید طوری که قابل شناسایی نبود!

سوار اتومبیل که شد خواست از کناریک ماشین بزرگ که تازه داشت از پارک بیرون می آمد سبقت بگیرد.

یک لحظه نگاهش با رانندۀ معترض بر خورد کرد.

او هم یک عینک تیره  آخرین مدل به چشم داشت.بسیار خوش تیپ و خوش لباس بود.

زن یک لحظه فراموش کرد که از کجا دارد بر می گردد! با یک لبخند از مرد عذر خواهی کرد. او هم از توی اتومبیلش یک سینی حلوا که رویش پر بود از مغز   بادام، آورد و به زن تعارف کرد.

حرفشان گل انداخت. مرد گفت که مراسم چهلم همسرش بوده که به دلیل بیماری لا علاجی فوت کرده و حالا  پایان مراسم چهلم او ست و زن با حیرت و کمی تاسف گفت:من هم همسرم را...

با این تفاوت که امروز سوم او بود.

ساعتی بعد زن با ماشین اش داشت بر می گشت و مرد هم پشت سر او  حرکت می کرد.زن دیگر برای برگشتن عجله نداشت!

زندگی ادامه پیدا کرده بود!!!  


برچسب‌ها: زندگی ادامه دارد

نظرات ()  •