دعا ...

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٩/٢/۱۳ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ]  • 

دستهایم با التماس و همراه  یک نگاه ، سر گردان لحظه های ناب عبادت است.

سجّادۀ حضورم در سایه سار گنبد مینایی و روی سنگفرش ُخنک مسجد،  انتظار

خواهد کشید تا مُهر نمازم را بر مخمل سبز و گسترده اش بگذارم .

 گفتگو با تو  در قبله گاه نور ، شیرین ترین لحظۀ حیات است اگر چون علی

 از خود بی خود شو م و زخم شمشیر ملجم مرادی را نوازش دستانت بدانم

وا اسفا از من و ما که هنگامه نماز ، رو به سویت نداریم  و افکارمان را

در میان قل هو الله احد تقسیم می کنیم.

تو نگاه می کنی و صبوری. تو می شنوی چه می گویم در تمامی لحظات دعایم .

ای مهربان: اشکم را ببین که بر گونه هایم جاری است .به درگاهت  آمده ام

اما حواسم جای دیگریست !!!نمی دانم  نگاه شرم زده ام را میان چادر سفید

 عبادت چگونه پنهان کنم که نبینی!!!!تو که بر همه چیز واقفی.

شب است و جسم خسته ام بیمار و درد کشیده به دعا نشسته بر درت

تا بگشایی اش .

 می دانم که همیشه برایم گشوده نگه داشته ای .از میان شیار نازکش نوری

ساطع است که قلبم را آرام می کند.

تو کنارمنی ای سایه سار من...تو می بینی ام  و من حس ات می کنم.

تو گرمی و دوست داشتنی .تو صبوری هر قدر که بخواهم. تو به حرفهایم

دل می سپری تا هر زمان که سخن بگویم .  هرگز خسته  نخواهی شد.

امشب دستهایم لرزان است و اشک بر گونه هایم لغزان . من اشتباه  کرده ام

و تو می گذری . آه که  چقدر بخشنده ای !

 با تو زندگی در من جاریست و بی تو نفسم تنگ  است .

اینک در سکوت شب دعایم را می شنوی و می دانی از تو چه طلب می کنم....

 برای این است که روز ها به انتظار گشودن در رحمتت صبوری خواهم کرد . آری

صبوری...

پی نوشت:....

 


برچسب‌ها: دعا

نظرات ()  •