قلب غمگین من

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٩/٢/۱٠ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ]  • 

 

خدایا روحم در تکرار روز مره گی های زندگی افسرد ه شده.

چراغی می خواهم تا در کوره راههای سخت آزمونت ، جادّه زندگیم را روشن کند؟

هوای دستانم سرد است . گرمی آن را گرفته اند.

قلبم مهربانی را  از دست داده ،  زیرا وقتی  به امانت دادمش دیگر به من

 باز پس ندادند .

اغلب نگاهها بی تفاوت شده و قلبها سنگی .

کجاست مهربانی و عاطفه ؟ این  امانت های تو به قلبهای پر طپش آدمها...

آسمان چشمانم را بارانی کرده اند و روحم را خسته از درک نکردن سخنانم.

پشیمانم که مهربان بودم و صبور....آرام بودم و شکیبا

سنگ در دستانم نبود برای شکستن....

دلسوزانه دستم برای یاری دراز بود  به آنان که بی یاور بودند.

زیر لب ، کلامم دعا بود نه نفرین ....

اینک چه عایدم شده جز فراموشی تمام محبّت ها و گذشت هایم.؟

تمام دلسوزی و مهربانی ام به آنها که نثارشان کردم؟

خدایا دیگر پشیمانم از محبت کردن ...

تو شاهد باش که من  رهایشان می کنم...رها

نگو که با قلبم چه می کنم ، که دیگر شکسته است .  ُخرد شده و چیزی برایم

باقی نمانده.  می دانم و می دانی که هرگز تکه های شکسته  اش را هم

 با خرده های سنگ  عوض نمی کنم .

آخر من نمی توانم سنگدل باشم...نمی توانم

                                                   صفحه نظرات غیر فعال است


برچسب‌ها: قلب غمگین

نظرات ()  •