سفر بهاری من

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٩/۱/٢٥ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ]  • 

وقتی به مقصد رسیدم باران می آمد.نم نم قطراتش صورتم را لمس می کرد

و من کودکانه لبخند می زدم .  قدمهایم آرام بود تا زمین سرد و خیس را کاملا حس کنم.

 شهر بندری و زیبای شما ل ایران دوباره مرا به آغوش خود فرا خوانده بود و من

 پذیرفته بودم تا مدتی در کنارش آرام بگیرم.پذیرفته بودم خیس بارانش شوم

 و چشمانم نظاره گر سبز ترین سبزها باشد و زیباترین گلها.

نگاهم هر روز شاهد تابلوی شگفت انگیز خلقت بود.از پنجره ها بوی عطر گلها را

می شد تا عمق  ریه ها فرستاد . دستهایم بوی ُگل گرفته بود و صورتم خنکای

نسیم را حس می کرد .لبهایم بوسه باران قطره های باران بود. جنگلها صدایم می زدند

تا قدم بر زمین سبز و خاک مرطوبشان بگدارم  .آنجا همیشه مرا به یاد کوچک جنگلی

می انداخت(سردار جنگل) و بدون تردیدهر زمان آنجا بودم  قطرات اشک  گونه هایم را

خیس می کرد.

ترانۀ باران زیباترین آهنگی بود که در  این مدّت گوشهایم را نوازش می کرد.

ببار ای باران...

  وخیسم کن

تا سر تا پای وجودم در تو غرق گردد

و تمامی اندوهم با  قطراتت آمیخته شود 

آنگاه فریاد خواهم زد

سلام بهار...سلام...من آمدم

دستهای خیسم را به سویت دراز می کنم در امتداد آسمان ابری. در سر راه هرچه

می بینم رنگی از طراوت دارد وتازه گی. روزهایم می گذرد همراه با دیدنی های بندر .

 مرداب و  نیلوفر های زیبای آن ...شنبه بازار شلوغ و پر هیاهو . ماهی فروشانی

 که با فریاد صدایم می زدند تا ماهیهای  صید شده را در سبد خریدم  ُسر دهند

 همیشه دلم به درد می آمد وقتی ماهیها را می دیدم که روی خاک می لغزند

تاآخرین لحظۀ جان دادن. سیزدهمین روز  و هنگام باز گشت فرا رسید.  اندوهگین فراقت

شدم ای شهر بارانی و سبز ... اندوهگین ترک کردن تو و هوایت که روزها و شبها در تو

زیستم و چشمم  که صبحگاه بر گلهای حیاط ساختمان ویلایی می افتاد ..گویی جز خدا

هیچ کس دیگری در ذهنم تداعی نمی شد...اوست آفریدگار تمام زیباییها ی زمین ...

بندر گاه و کشتی ها همه جلوی چشمم بودند و خاطره هایشان در افکارم زنده خواهند

ماند . دریای آبی و متلاطم و ساحل پر از گوش ماهی ها و ....

وقتی از بالای آسمانت در حال عبور بودم شب فرا رسیده بود و پرواز تاخیر چند

ساعته داشت.

 اشکهایم را باید که پنهان می کردم میان ابرهایی که آسمان را سفید کرده بود

و چراغهایی که از دور سو سو می زد....

آخرین حرفهایم برای تو این بود:

خدا حافظ ای شهر بارانی...خدا حافط. نمی دانم  بار دیگر چه زمانی به دیدنت

 خواهم آمد!!!

پی نوشت:  این خاطرۀ کوتاه مربوط بود به سفر دو هفته ای من به بندر انزلی

در استان گیلان. بارانی ترین شهر ساحلی و سبز ایران  .


برچسب‌ها: سفر بهاری

نظرات ()  •