طنز : جلسه پرسش و پاسخ

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸۸/۱٢/٧ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ]  • 

این مطلب نیمه طنز را برای تلطیف روحیۀ خوانندگان وبلاگم نوشتم

با این امید که لبخندی بزنند اگر چه مختصر باشدلبخند .ضمنا این نوشته به

هیچ گروه سیاسی و یا اجتماعی ...ارتباط مستقیم  ندارد بلکه صرفا از رنگ برای

طنز استفاده شده.

 این پست را با کتابت و نگارش قدیم  نوشتم . ببخشید شاید کمی فهم جملات

مشکل باشد اما این هم خودش تنّوعی است در وبلاگ و شیرینی بخصوصی دارد.لبخند

آغاز حکایت یک روز پر دردسر ...آخ

غروب بود و خورشید پریشان رفتن و سپردن ادامۀ شیفت کار ی به ماه و ستارگان .

تلفن همراهم به صدا در آمد با آهنگ یکی از خوانندگان بدون جواز ضبط و پخش.

فی الفور دگمه را زدم به من زنگ بزنو از آن طرف صدای دوست گرمابه و گلستان را شنیدم

که مرا به ضیافتی دعوت می کرد که چنین است و چنان و گروهی می آیند برای

پرسش و پاسخ و مجلس بسیار داغ است چون تنور نانوایی سنگکی سر کوچه  اتان .

نیشخندبنده هم طبق معمول که با ایشان  رو دربایستی داشتم قبول  فرمان کردم.

الغرض از عیال مربوطه تقاضای جامه ای تمیز و اطو کشیده نمودم وایشان گفتند :

پیراهنی که در کمد منزل موجود است  بهترین است. همان که رنگ سبز دارد و

 با برگ درختان باران خورده بهار  مو نمی زند!سبز

ما هم دست و رویی صفا داده و جامه سبز بر تن و عازم شدیم.بعد از کلی جستجو ،

 محل را یافتیم .

تا خواستم یا الله بگویم و وارد شوم مردی جلویم در آمد و با خشونت

 گفت: ورود شما ممنوع است . ماندم حیران و سر گردان که چرا ؟ فرمودند پیراهن

 سبز بر تن داری و می پرسی چرا؟!!! گفتم آخر پیراهن چه ربطی برای ورود دارد؟

 گفت: حرف نباشد!عصبانی

با خود گفتم خدا چه کارت نکند دوست عزیز که مرا سکه یک پول کردی و آواره.نگران

اگر حوصله دارید بقیه را در ادامه مطلب بخوانید.


مرد رهگدری که گوشهایش زیاده از حد تیز بود از ماوقع صحبت من و آن نگهبان

با خبر شد، آمد کناری و در گوشم  با صدای بلند زمزمه کرد سر این خیابان اتو شویی

سبز علی دایر است . آنجا پیراهن ها را به هر رنگی که فرمان دهی تغییر داده و می 

توانی با خیال جمع  اذن دخول بگیری و وارد این مکان شوی.شیطان

چاره ای نبود . رفتیم به دنبال سرنوشت قلم زدۀ آن روز. سبز علی بر عکس 

نامش مردی سفید چهره بود.حکایت را گفتم و تقاضامند شدم که هر چه

 سریع تر پیراهن را تحویل دهد.ناگهان چنان فریادی زد که  از ترس داشتم سکته

می  کردم.استرس

فقط فهمیدم که گفت : مگر اینجا خُم رنگرزی است که چنین می گویی. باید بروی 

پسین فردا بیایی برای تحویل. شش ساعت قبلش هم نلفن کنی ببینی حاضر است یا

غایب!چشمک

مانده بودم چه کنم . نه راه رفت مانده بود و نه راه برگشت. افتادیم به التماس و قربان

صدقه . هر چه از من اصرار بود از ایشان انکار . در حین این اوضاع قمر در عقرب، مردی

وارد شد و گل از گل سبز علی خان شکفت. .خنده

گرم گفتگو بودند که حوصلۀ اینجانب سر رفت  و آرام پرسیدم : میان کلامتان شکر 

کوپنی ، تکلیف من چیست؟ تا سبز علی خواست مجدد به جوش و خروش در آید

دوست محترم ایشان رنگ پریده مرا  که دید حکایت را جویا شد ودانست جریان را البته از

زبان همان سبز علی .مگر ایشان اجازه داد بنده سخن بگویم!زبان

الغرض ما گوشه ای نشستیم و بجای پیراهن تمیز خودمان یک تی شرت کثیف و پر از

لک اهدایی صاحب مغازه را تن کردیم تا لباسمان رنگ شود .زبان

هوا داشت کامل تاریک می شد و دل بنده افتاد به شور. جرئت تذکر هم از من سلب

شده  بود. ترسم از صدای خشن و نخراشیده ای بود که قبلا گوشهایم را نوازش کرده

بود! یک لحظه چشمانم گرم شد و خواب به سراغم آمد. در رویا خود را کنار میز

سخنرانی دیدم و کف زدن حُضّارتشویقتشویقتشویق که ناگهان دست سنگینی را روی شانه هایم

حس کردم.. جناب رنگ کار بودند! مَخلص کلام  ما پیراهن را پوشیدیم  ولی خداییش

نفهمیدم چه رنگی شده !تعجبتعجبتعجب

گفته بودم قهوه ای ولی گویا ایشان چند رنگ تیره را با سبز بنده قاطی فرموده و شده

بود مثل تابلوهای پیکاسوی مرحوم .پوشیدیم و روانه شدیم به  مکان مورد ذکر.

چشمتان روز  بد نبیند  عده ای را داشتند  می بردند آنهم با چه فضاحتی. پرسیدم چه

شده؟ سوالسوالعابری گفت:  در جلسه سخنرانی گروههای مخالف و موافق به جان هم

افتاده اند و حالا مامورین دارند آنها را می برند.ابروچشم

در این میان نگاهم به دوست گرامم افتاد که زیر چشمش کبود بود و  یک پایش لنگ می

زد.سبزسبز ابتدا دلم برایش کباب شد  گریهبعد زیر لب گفتم حقّش بود . این هم  جریمه

اش . تا او باشد مرا به چنین مجالسی دعوت نفرماید.

 در راه بر گشت به خانه ترسم از این بود مبادا عیال مرا با این پیراهن  رنگ به رنگ شده

نشناسد و در را به رویم  باز نکند.خندهخندهنیشخند


برچسب‌ها: طنز جلسه ای

نظرات ()  •