حسرت دیدار

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸۸/۱۱/۸ ] [ ٢:٤٩ ‎ب.ظ ]  • 

من یک روز تو را

در باران، فریاد خواهم زد!

وقتی که پنجره ها از اشک آسمان خیس است

و کبوتران، قفس را رها کرده باشند.

نگاهم تنها تو را خواهد دید...تو را

بگو تا باور کنم زندگی را

از پشت این دیوارهای سیمانی و سرد.

سالهاست که ساعتها

چشم به ثانیه ها دوخته اند

و جاّده ها

گوش به نبض زمین  دارند .

آیا اجاز دارم در رویاهایم

صورت زیبا یت را نگاه کنم؟....

چه وقت خواهی آمد ؟

نکند همیشه در حسرت دیدار بمانم؟؟؟

جادّه ها صدایت می زنند

و نگاهم از درون قاب پنجره،:

به تو می نگرد...به تو

------

 پی .ن:  ای یار...کلام گرم ات حکایت دل من است

و نگاهت اشتیاق دیدنم را دارد.

شاید فاصله ها دلیل دلتنگی هایمان  باشد،

اما قلب های ما آن را حس نخواهند کرد

زیرا همچنان عاشق ا ند و کنار هم...

پ.ن

صبر کن  باغچه ها دوباره گلهای نرگس دهند

 تا من خاک را برای ورودت معّطر کنم ....

 


برچسب‌ها: حسرت دیدار

نظرات ()  •