شب و من

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸۸/۸/٢٥ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ]  • 

                 

 شبی ستاره ها را

به میهمانی چشمانم خواندم

 و مهتاب را چون حریری بر آبها  گستردم

ماه  به من خندید

وستاره ها بر دامنم آویختند.

خیالی بود ودر تصّورم همه جا  نور باران .

 برگها با نسیم می خواندند ترانۀ عشق را .

حس  کردم  تنها و در سکوت شب

 با تو حرف زدن چه شیرین است!

مهربانم... سخن من سکوت است در مقابلت

چگونه اجازه پیدا کنم برای نگاه کردن

که  دنیا در نگاه تو معنا گرفته

ای زندگی ساز حیاتم

بی تو هیچم...هیچ

اینک باتو  هر شب به راز و نیاز خواهم پرداخت

ای وجودت نیاز من ....


برچسب‌ها: شب و من

نظرات ()  •