بی بازگشت...

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸۸/٧/۱٩ ] [ ۳:٢٠ ‎ب.ظ ]  • 

                      

می خواهم بروم

به دنبال قطاری که در ایستگاه منتظر است.

یک چمدان پر از خاطرات زندگیم را

دارم همراه می برم...

می دانی ؟ بلیطم یک سره است.

ساعت توی ایستگاه ،

 دارد عقربه هایش را  برای زمان  وداع 

آماده می کند.

تلفن به صدا در می آید

 امّا من دیگر دردسترس نیستم .

ای فراموش شده در دفتر خاطراتم ،

  منتظرم نباش.

این آخرین سفر است.

ومن اینک ،

 عبوری بدون بازگشت را آغاز  خواهم کرد.


برچسب‌ها: بی باز گشت

نظرات ()  •