دوباره پاییز...

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸۸/٧/۳ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ]  • 

  

  برای آمدنت دلتنگم ای بارانی ترین فصل

 و ای زیباترین تابلوی خلقت.

هوای غبار گرفته شهرم ترا  صدا می زند،

  و انگار که  دل مرا هم  اضطرابیست  از دیدن دوباره ات !

دائم فکر می کنم که مبادا آخرین دیدار باشد.

چند روزیست که بوی تو را حس می کنم و صدای

 پایت را می شنوم.

پنجره ام را گشوده ام و به درخت کهنسال باغچه و به

 برگهای آن نگاه می کنم. انتظار تغییر رنگ آنها دلم را

 لبریز شوقی کودکانه می کند.

چشمانم به دنبال گلهای قاصدک به آسمان خیره شده.

از کودکیها یاد دارم که گفته اند :دیدن گل قاصدک در

 آسمان  نوید فصل پاییز است.

اینک دلم باران می خواهد و بوی نم خاک،

تا دوباره به یاد بیاورم که جسمم از خاک شکل گرفته

 و نفس ام از اوست...

 

برچسب‌ها: پاییز دوباره

نظرات ()  •