سفر من و بهار

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳٩۳/۳/٤ ] [ ۱:٠٤ ‎ق.ظ ]  • 

 

 فراموش کرده بودم

تو همچنان

در دور دستهای  ِ خاطراتم

ایستاده ای

و دست هایت را به رسم آشنایی

تکان می دهی !

نزدیکتر بیا

چشمانم مدتها ست که دیگر

تو را تشخیص نمی دهد

میان تمام کسانی که روزی

دوستم داشتند !

 خیلی وقت است که در سفر بودم. تقریبا یک هفته  قبل از عید رفتم تا همین یکی دو روز پیش که برگشتم.

دوستانی که اینجا سر می زدند شاید توی دلشان کمی هم نگران شده باشند که چرا من نیستم و چرا مطالب اینجا همین طور مانده و نوشته و شعر جدیدی در وبلاگم نیست ؟

حالا هم که آمده ام زیاد حالم خوب نیست . البته از ساعتی که هواپیما در فرودگاه توقف کرد تا الان دچار تهران زدگی شدم. کسی که یک ماه و چند روز در جایی شبیه بهشت زندگی کند و بعد بیاید به تهران اوضاعش بهتر از این نخواهد بود.

با  بدن ضعیفی هم که من دارم دیگر بدتر ...امشب کمی بهترم و آمدم تا بدانید هنوز زنده ام به لطف خدا...امیدوارم به دوستانم خوش گذشته باشد و سال نو را با تاخیری یک ماهه به شما تبریک می گویم. روزهای خوبی در انتظارتان.

فعلا شعر کوتاهی که آماده کردم ارسال می کنم تا بعد که حالم بهتر شد شاید مثل سابق کارهای بیشتری را در این وبلاگ دوست داشتنی ام عرضه کنم.

 

 


برچسب‌ها: سفر من در بهار, نزدیکتر بیا, دیگر نمی شناسمت

نظرات ()  •