لبخندی بر لب های خسته !

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳٩٢/٩/٢٧ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ]  • 

 

هیچکس نمی داند

من مدتهاست که اندوهم را

در گوشۀ کوچکی از قلبم

پنهان کرده ام ؟

غروب های پاییز

تنها زمانی است

که با قدم زدن درخیابانها

و عبور از کنار درختان

و برگهای ریخته شده دراطرافشان

اند کی آرام می گیرم !

این روزها هرگزبر نخواهند گشت

و فرداها را هم  نمی دانم که خداوند

کتاب زندگیم را

در کدامین فصل آن

به پایان خواهد رساند؟ !

گرچه مشتاق دیدارش هستم

و سجّادۀ نمازم

از طنین لبیک ها یم پُر است

اما نمی دانم چرا هنوز رضایت نمی دهد

روح بی تابم

پرواز آسمانی اش را

آغاز کند ؟ !

 

مادر...

آن وقت ها چه ساده فریب می خوردی

وقتی با چشمانی اشک آلود

به تو پناه می آوردم

و از پسرک شیطان همسایه

شکایت می کردم !

حالا که بزرگ شده ام

اقرار می کنم گله هایم حقیقت نداشت

دلم هر بار

برای  آغوشی تنگ می شد

که بوی بهشت می داد !

« تقدیم به مادر عزیزم که در هنگام بیماری سختی که داشتم و تمام

مشکلات جسمی که برایم گاه و بیگاه پیش می آید مثل یک پرستار واقعی

همراهم است.  »

می ترسم دیر شود آمدنت و من در خوابی طولانی ، فرو رفته باشم !

 دلم برای مرداب تنگ شده

و خاطرات شمالی ترین نقطۀ سرزمینم .

چه وقت دوباره ُ گل خواهند داد

نیلوفرها ...

وقتی کنار پنجره  ، چشمانم را می بندم تا عطر خاک را بیشتر حس کنم .

یاد باران های تند آنجا می افتم که  بوی سبزه  و عطر شالیزار می دادند.

ساعتها پشت میزی قلم به دست، شعر می سرودم در حالیکه نسیم ،

با پرده های توری اطاق بازی می کرد و گاهی ، برگهای دفترم را به هم می ریخت.

در تمامی آن نوشته ها و خاطراتم ، جای پای آدمهایی مانده که یاد آنها برایم متفاوت است.

 


برچسب‌ها: پروازی آسمانی, لبخند محمد جواد ظریف, غروبهای پاییزی

نظرات ()  •