دیـــدار

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳٩٢/۱/٢٠ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ]  • 

 

 پنجره ها

خط عبور نگاه من است

به آسمان...

برای آمدنت

آینه ها را غبار روبی خواهم کرد

و گلهای بنفشه را

در باغچۀ دلم

خواهم کاشت.

با تو

 تمام فصلها بهار خواهد بود

وقتی بشود تبسم را

دوباره بر لبهایم

ترسیم کنی!

هرگز درد را صدا نخواهد کرد

جسم رنج کشیده ام

وقتی دستهای خداوند را

روی قلبم حس کنم...

 با تو

انگار فراموشم می شود

زمستان

و تمام سردی ها ...

اینک می خواهم

دوباره گندم بکارم

میان بشقاب  های بلو ر

و برای کبوترها هم

از آن دانه های طلایی

سهمی بپاشم …

با لباسی از حریر  سفید

و شالی سبز

شتابان به دیدارت خواهم آمد

تا با اشکهایم کوچه را

از گرد و غبار زمان

 پاک کنم...

 خاطراتم  را در صفحات کاغذی دفتری قاب کرده ام . روزها با حسرت به زمانی نگاه می کنم که کودک بودم و در بی خیالیهای دوران ، لبخند فراموش لبهایم نمی شد، اما حالا چگونه می شود تبسم کرد ، وقتی آدمها مهربانی را فراموش کرده اند ؟

 پــــ ی نــــــــوشت: 

روزها مثل فصلها نیستند که دوباره بر گردند. تنها یادها می مانند و خاطره ها و اسم کسانی که خاطره ساز بوده اند.

 

 

اکنون که زنده هستم برایم گل بیاور .

 وقتی که دیگر نباشم ، گل برای سنگ مزارم خواهد بود نه برای من !

پی نوشته :

دنیا بدون تو تمام نمی شود ...آمدنت را انتظار می کشد چشمان منتظرم.

اللهم عجل لولیک الفرج

 


برچسب‌ها: با تو, فراموشی زمستان, گندم خواهم کاشت, دستهای خداوند

نظرات ()  •