باز گشتی در پاییز

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳٩۱/۱٠/٧ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ]  • 

 

 

   دفتر شعرم خیس شده

  از باران هایی که هنوز

  در کوچه های شهر

   می بارد...

   پنجرۀ رو به حیاط

  نگاه مشتاق تو را 

   دوباره می طلبد

  و دستهایم

  گرمای محبتت را  ...

  سردم است

  و شال پشمی

  نمی تواند گرمم کند ...

  عجب پاییزی دارم

  با هیاهوی سارهای بالای درختان

  و برگهای خشک انباشته شده

  در کنار باغچه ...

  موسیقی آرام سه تار مرد همسایه

  انگار مرا می برد

  به غروبهایی که همیشه

  دوست داشتنی ترین زمان

  برای من و تو بود ...

  وقتی چراغهای خیابان

  یکی یکی روشن می شود

  دلم هوس ُسرودن می کند ...

  حکایت دلتنگی هایم را

  همۀ کبوتران لب ایوان می دانند

  یادت هست

  شمع های روی میز را

  با شیطنت فوت می کردی

  تا  در تاریک روشن اطاق

  به چشمهایم نگاه کنی

  و بپرسی

  آیا هنوز هم دوستم داری ؟

  امروز بی تردید

   برای باز گشتت از سفر

  بار دیگر دفترم را خواهم گشود

  تا شعری بنویسم

  برای پاییز

  و تولد دوبارۀ عشق ...

 

   برای او :

  میان خط عبور خاطراتم
  جا گرفته ای
  چگونه می توانم فراموشت کنم ؟
  وقتی یاد مهربانیت
  دردهایم را تسکین می دهد !

  پی نوشت:

  اندوه دنیا را با شادیهایش عوض نمی کنم ، زیرا می دانم در دادن آنها به من

  بی تردید ، حکمت خداوند دخالت داشته.

 

     خدایا :

    با اینکه بیمارم

    برای دردهایم  گله ای نمی کنم

   می دانم تو همیشه حواست هست

   به صورت رنگ پریده ام .

 

   برای  امام مهدی (عج)   

  ای واژه های بارانی
  برای نوشتن از او
  کاغذی نیافتم
  که خیس نباشد
  این شبها به یادش
  اشک امانم را بریده است. ..

زندگی چند لحظه  نشستن در سایۀ درختی است که به زودی کسی صدایمان می کند که بر خیزیم  و مهیا شویم برای رفتن...

پی نگارش :

  من همان دخترکی هستم که با بالهای خیالش ، شاعرانه پرواز می کرد . مرا بخاطر

  بیاور ای آسمان...

  یک نکته :

  فراموش کن آزادی را

  اینجا پرندگان هم ا سیر قفس هایی هستند

   که انسانها برایشان ساخته اند !

برای خودم :

  پرنده باش و به پرواز بیند یش
  خاک جایگاه من و تو نیست ...
  این روزها
  روحم بالهایش را می طلبد ...
  خدایا می شود دوباره
  آنها را به من پس بدهی ؟؟؟

 


برچسب‌ها: تولد دوباره عشق, غروبهای پاییز, دوباره یک روز

نظرات ()  •