مادرم یک فرشته است

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸۸/۳/٤ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ]  • 

یادته چی کشیدی وقتی شنیدی من شاید رفتنی باشم؟

دکتر گفته بود باید شیمی درمانی بشه تا بعد ببینیم بد نش

 چی جواب می ده.؟

تو که از اول نمی دونستی. بهت نگفته بودند. آخه تو

یه مادر بودی با یک قلب نازک مثل گل.

یادته بعدا که فهمیدی من چه بیمار ای دارم ، هر روز تو

 رو در حال دعا می دیدم. اشکاتو از من مخفی می کردی

اما من یواشکی نگا هت می کردم.

صبح ها وقتی که  از خواب بلند  می شدم دسته دسته

 از موهام می ریخت!

همیشه یک روسری سرم بسته بودم تا نبینی چه قیافه ای

 شدم. خودمم می ترسیدم توی آینه نگاه کنم.

یادته موقعی که از گرما ی زیاد مجبور بودم روسری

رو از سرم باز کنم و بعد که خوابم می برد ،

 حس می کردم تو داری سرم رو نوازش می کنی.

سری که چند تار مو بیشتر توش نمونده بود.

مادر تو فرشته بودی و من نمی دونستم.؟

یادته دائم برام میوه  و غذا  می آوردی و من

  نمی تونستم بخورم؟

از زور بی حالی مثل یک جنازه هر گوشه ای

 پیدا می شد  می خوابیدم و تو همه اش در حال

خوندن دعای توسل بودی.

مادر فدات شم .چشمهات از زور بی خوابی گود افتاده بود.

برای آزمایشات دکتر همیشه تو بودی که همراهیم می کردی.

اون نگاه مهربونت یادم نمیره.اون  اشکهایی که برای شفام

 می  ریختی . دعاهات ، همه یادمه .

من رو خدا دوباره بهت داد . خودت می گفتی.

مادر عزیزم من حالا حالم خیلی بهتر شده.موهام مثل

 سابق در اومده.

می تونم غذا بخورم و خیلی کارای دیگه.

الان می دونم که اول  خدا منو خوب کرده وبعد  دعاها و

 زحمت های تو  باعث شده که من هنوز دارم نفس می کشم.

تنها می تونم بگم:مادر دوست دارم .دلم نمی خواد من باشم

اما تو نباشی.همیشه  یکی از در خواستام از خدا همینه.


برچسب‌ها: مادر و زندگی

نظرات ()  •