سفر من و بهار

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳٩۳/۳/۱ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ]  • 

 

 فراموش کرده بودم

تو همچنان

در دور دستهای  ِ خاطراتم

ایستاده ای

و دست هایت را به رسم آشنایی

تکان می دهی !

نزدیکتر بیا

چشمانم مدتها ست که دیگر

تو را تشخیص نمی دهد

میان تمام کسانی که روزی

دوستم داشتند !

 خیلی وقت است که در سفر بودم. تقریبا یک هفته  قبل از عید رفتم تا همین یکی دو روز پیش که برگشتم.

دوستانی که اینجا سر می زدند شاید توی دلشان کمی هم نگران شده باشند که چرا من نیستم و چرا مطالب اینجا همین طور مانده و نوشته و شعر جدیدی در وبلاگم نیست ؟

حالا هم که آمده ام زیاد حالم خوب نیست . البته از ساعتی که هواپیما در فرودگاه توقف کرد تا الان دچار تهران زدگی شدم. کسی که یک ماه و چند روز در جایی شبیه بهشت زندگی کند و بعد بیاید به تهران اوضاعش بهتر از این نخواهد بود.

با  بدن ضعیفی هم که من دارم دیگر بدتر ...امشب کمی بهترم و آمدم تا بدانید هنوز زنده ام به لطف خدا...امیدوارم به دوستانم خوش گذشته باشد و سال نو را با تاخیری یک ماهه به شما تبریک می گویم. روزهای خوبی در انتظارتان.

فعلا شعر کوتاهی که آماده کردم ارسال می کنم تا بعد که حالم بهتر شد شاید مثل سابق کارهای بیشتری را در این وبلاگ دوست داشتنی ام عرضه کنم.

 

 


برچسب‌ها: سفر من در بهار, نزدیکتر بیا, دیگر نمی شناسمت

نظرات ()  • 

نیلوفرهای مرداب و دلتنگی های من

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳٩۳/٢/٢ ] [ ۱:٥٩ ‎ق.ظ ]  • 

 

روزهایم کم و بیش می گذرد

گاه با دردهای نهفته در قلبم

و گاهی با کمی تبسم...

زندگی مثل ِ  آفتاب ِ لب بام می ماند

کوتاه است و تلخ

و با چشم بهم زدنی

هفته ها چنان عبوری شتاب زده دارند

که باور نمی کنی چه زود

جمعه ها از راه می رسند.

نیلوفر ها ی ز یبای مرداب

ِکی دوباره گل خواهند داد

 دلم برای دیدن قایق ها

و بلم رانان تنگ شده ...

آبها ی بندر یخ زده

و برف هنوز می بارد

بر دشت  ِ سبز سرزمینی که دهها بار

قدمهایم را شماره کرده...

پنجره ها احساس مرا می فهمند وقتی که به آسمان ِ بی ستاره ای نگاه می کنم

که سالها پیش ، ماه را هرگز تنها ندیده بود...

آن قدر از دست این دنیا  و بعضی آدمها ش خسته ام که دهها بار از خدا طلب ِ دیدار

می کنم .شاید خودم مقصرم که مهربانی را وقف آدمهایی کرده ام که لیاقت آن را نداشتند.

آهای غریبه...

تو چقدر شبیه منی

دردهایت برایم آشناست

اما خودت نه ...

پی نوشت:  هوای شهرم را آلوده کرده اند آدمهایی که در زادگاه من متولد نشده اند .

خدایا: تهرانِ  من چه شد ؟...چرا دیگر نمی توانم برای حتی چند دقیقه هم که شده

در خیابان ها قدم بزنم ، بخاطر اینکه دچار سرگیجه می شوم و ناراحتی قلبی ...

پاهایم خشک شد از بس راه نرفتم.


برچسب‌ها: گلهای نیلوفر, آدمهای دو رو و فریبکار, بی حوصلگیهایم

نظرات ()  •