آخرین روزهای پاییز

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳٩٢/٩/۳٠ ] [ ۱:٠٥ ‎ب.ظ ]  • 

 

زمانی آرزو داشتم

آن قدر بزرگ شوم

تا بتوانم

کفشهای مادرم را بپوشم.

اما این روزها

دلم می خواهد برای یک ساعت هم که شده

کفش هایم را

با دخترک شاد همسایه

عوض کنم !

چه آسان محبت را فروختم

به غریبه ای که هنوز

معنای آن را نمی دانست

و تازه باید

به دبستان می رفت

برای آموختن الفبای عشق !

خاطرات باران خورده ام

هنوز میان دفتری

به یادگار باقی مانده ...

پر از اندوهی بغض آلود

و حسرتهایی که

تمامی ندارد...

اما آنها را فقط کسی درک می کند

که قلبش شکسته باشد !

 چه زود قصد رفتن داری

بگذار با دستمال  قرمز رنگ توی جیبم

اشک هایم را پاک کنم

تا برای آخرین بار تماشایت کنم !

آه که چه آرام و بی صدا

از زمین عبور می کنی

 تاجایت را به زمستان بدهی!

در یک شب طولانی بنام یلدا

آخرین برگ پاییز

از تقویم ها کنده خواهد شد

تا اندوه را

میهمان چشمان خیسم کند.

می دانم  فقط تو با خبری

که در سفرۀ رنگین آن شب

دانه های قرمز و شیرین انار

 هرگز از گلوی بغض آلودم

پایین نخواهند رفت.

پی نوشت: لبخند از صورتم محو شده . نمی دانم کسی می تواند دوباره

آنها را به لب هایم بر گرداند   ؟ !

----

آن قدر میان افکارم قدم نزن . وقتی به فراموشکاری عادت کرده ای.


برچسب‌ها: شب یلدای من, خاطرات باران خورده, دانه های اناریلدای بغض آلود

نظرات ()  • 

لبخندی بر لب های خسته !

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳٩٢/٩/٢٧ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ]  • 

 

هیچکس نمی داند

من مدتهاست که اندوهم را

در گوشۀ کوچکی از قلبم

پنهان کرده ام ؟

غروب های پاییز

تنها زمانی است

که با قدم زدن درخیابانها

و عبور از کنار درختان

و برگهای ریخته شده دراطرافشان

اند کی آرام می گیرم !

این روزها هرگزبر نخواهند گشت

و فرداها را هم  نمی دانم که خداوند

کتاب زندگیم را

در کدامین فصل آن

به پایان خواهد رساند؟ !

گرچه مشتاق دیدارش هستم

و سجّادۀ نمازم

از طنین لبیک ها یم پُر است

اما نمی دانم چرا هنوز رضایت نمی دهد

روح بی تابم

پرواز آسمانی اش را

آغاز کند ؟ !

 

مادر...

آن وقت ها چه ساده فریب می خوردی

وقتی با چشمانی اشک آلود

به تو پناه می آوردم

و از پسرک شیطان همسایه

شکایت می کردم !

حالا که بزرگ شده ام

اقرار می کنم گله هایم حقیقت نداشت

دلم هر بار

برای  آغوشی تنگ می شد

که بوی بهشت می داد !

« تقدیم به مادر عزیزم که در هنگام بیماری سختی که داشتم و تمام

مشکلات جسمی که برایم گاه و بیگاه پیش می آید مثل یک پرستار واقعی

همراهم است.  »

می ترسم دیر شود آمدنت و من در خوابی طولانی ، فرو رفته باشم !

 دلم برای مرداب تنگ شده

و خاطرات شمالی ترین نقطۀ سرزمینم .

چه وقت دوباره ُ گل خواهند داد

نیلوفرها ...

وقتی کنار پنجره  ، چشمانم را می بندم تا عطر خاک را بیشتر حس کنم .

یاد باران های تند آنجا می افتم که  بوی سبزه  و عطر شالیزار می دادند.

ساعتها پشت میزی قلم به دست، شعر می سرودم در حالیکه نسیم ،

با پرده های توری اطاق بازی می کرد و گاهی ، برگهای دفترم را به هم می ریخت.

در تمامی آن نوشته ها و خاطراتم ، جای پای آدمهایی مانده که یاد آنها برایم متفاوت است.

 


برچسب‌ها: پروازی آسمانی, لبخند محمد جواد ظریف, غروبهای پاییزی

نظرات ()  • 

بازگشت

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳٩٢/٩/۳ ] [ ۱:۳۸ ‎ب.ظ ]  • 

 

 هنوزآن شاخه گلهای صورتی ،

درون گلدان روی میز

خشک نشده

و پنجره ها در سکوت مبهم شان

گوش به صدای زنگِ در دارند ...

می دانم که دلت

 خیال رفتن نداشت

اما سفر،  یک اجبار بود...

بیهوده سعی می کردیم

اشکهایمان مخفی بماند

از دید رهگذرانی که با کنجکاوی

نگاهمان می کردند  !

...

امروزنامه ات رسید

نوشته  بودی :

برای برگشتن عجله داری

بلیطی یک َسره خریده ای

تا برای جای گرفتن در کنارم

اقامت دائمی بگیری !

 

دیگر ساعت خانه را کوک  نمی کنم .می خواهم مدتی با حال و هوای امروزهایم ،قدم بزنم .

 

کجای خاطراتم پنهان شده ای

که انگار نیستی ؟ !

چند وقتی هم تو بگرد

شاید خودت را

میان کاغذهای پراکندۀ دفترم

پیدا کنی !

 از سر دلتنگی:

کاش  فرشته ای از آسمان نازل می شد و ساعتها را به جلو می کشید.زمان انتظارت خیلی طولانی شده!

پی نوشت:  روغن زیتون  ( با بو ) بسیار موثره برای سردرد

از سفارشات دوست خوبم.

خوردن روزانه عسل برای کسانی که زیاد پشت کامپیوتر می نشینند  مفیده.

قول دادم به سفارشات عمل کنم اگر بی حوصلگیها و دردها اجازه بدهند .

 

 آب تا ابد شرمندۀ لبهای توست یا ابوالفضل

 ایام سوگواری سید و سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین  (ع)

و حضرت ابوالفضل العباس (ع)...علی اصغر و علی اکبر و قاسم و...

دیگر یاران باوفای ایشان در دشت ُپر مصیبت کربلا  ، به ساحت مقدس

امام زمان (عج) و شیعیان جهان تسلیت باد.

باید درد کشیده باشی ، تا مرا بفهمی !

 

پاییز زیبای من ، به نیمه هایش رسیده ، چه زود داری می روی ای روزهای رویایی...

نمی دانم برای دیدن دوبارۀ تو آیا سه فصل دیگر فرصت دارم یا نه؟

 


برچسب‌ها: دفتر خاطرات, مسافر قلب من, ساعت بدون کوک, بلیط یکه سر

نظرات ()  •