قاب پنجره ها

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ]  • 

 

 

 

  دلتنگ لحظه های بارانی ام 

  که برسقف ها 

  دانه های ُسربی رنگ می پاشد...

  وقتی حوصله ام را

  در خانه جا گذاشته باشم

  چتر توی دستانم

  بازیچه ای خواهد بود که  با نوک آن

 بر روی سنگفرش خیابان

 عکس خورشید را

 بدون لبخند  ، خواهم کشید .

 بارانی نیمه خیسم

 شانه هایم را به زحمت می اندازد

 و کلافه می شوم

 از سنگینی اش.

 این روزها پشیمانی

 سایه انداخته بر پیشانی ام

 وعشق تنگ شده

 در قافیۀ شعرهایم...

 صدای خنده ای

 مرا می برد به خوش خیالی های گذشته

 و باور دروغ ها

 که اینک بر َملا شده !

 شیشه ها تصویرعابران را

 چه صادقانه انعکاس می دهند

 درعدسی نگاهها...

 اما کاش دلها را هم می توانستیم ببینیم

 از قاب پنجره هایمان ،

 آن وقت می شد دانست

 چه کسی  از ته قلب

 دوستمان دارد  !!!

پــــــی نــــوشت: یا مهدی :نگاهت امتداد ستاره ای است که به خورشید می رسد.

پ.ن: باور کن تحملم تمام شده، از بس صبور بودم و مهربان . آدمها این روزها چقدر سنگدل شده اند و بی عاطفه.

پــــی نـــــوشت امــــروز :یا مهدی

  ٨ ربیع الاول یاد آور روزجلوس نونهال امامت بر اریکۀ زرین هدایت است.فرشتگان بال می گشایند و نسیم گونه های طفلی را بوسه باران می کند که زمین قرنها از وجودش بی بهره خواهد ماند تا برسد روزی که خداوند معین کرده. امروز سر آغاز ولایت توست ای عزیز ترین غایب زمان. تبریک به مناسبت این روز بزرگ(غدیر ثانی)  که تقدیم ساحت مقدس شما  می نمایم.

http://nelofareman.blogfa.com/

وبلاگ نیلوفر کبود در سایت بلاگفا

 پی نوشت هفدهم ربیع الاول :

امشب که ُگـــل ستاره چیدن دارد
در سینه دلـــم ، شوق تپیدن دارد
ای خواب میا به دیدۀ من کامشب
خـــورشید کنار مـــاه دیـــدن دارد

  میلاد فرخنده حضرت رسول اکرم(ص) و حضرت امام جعفر صادق(ع) را به محضر امام زمان(عج) و مسلمانان جهان تبریک و تهنیت می گویم.

 


برچسب‌ها: پنجره های بارانی, لحظه های بارانی

نظرات ()  • 

تو ساز خودت را بزن...

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ]  • 

 

سایۀ سنگین ا ت را

از دیوار خانه ، پاک خواهم کرد

و یادت را

از دفتر  خاطراتم ...

 اجازه نخواهم داد

حتی مرا

در رویاهای صبحگاهیت

به تصویر در آوری!!!

تو  همیشه

ساز خودت را می زدی

و من با آهنگ دروغهایت

تنها چینهای دامنم را

تکان می دادم ...

دستهای سردم حکایت دوری را

در سرمای بی امان زمستان

باور کرده

و چشمهایم

لبخندت را

محو و بی رنگ می بیند ...!

برو و دنبالم  نگرد ...

مرا نخواهی یافت

میان عکسهای سوخته ای که

درون اجاق به خاکستر نشستۀ اطاق

شعله ور بود.

اینجا تنها یک صندلی خالی

به یادگار از من مانده

که هنوز دارد تاب می خورد

کنار یک شومینۀ هیزمی سرد ...

....

پ.ن : همیشه گفته اند: دروغگو دشمن خداست.

خدایا این روزها چقدر دشمنانت زیاد شده اند...

ادامـه نوشت:  حــــ  ـــالم را  نپرس. چشمانم کمی تـ ـــا قسمتی بـــ ارانیست!

ت.....دیگر خودت را در آینه هم که نگاه کنی ، نخواهی شناخت ...

تذکر: دوستان می بخشند نوشته ام  تلخ بود و دردناک . شاید قسمتی از این تلخی ،تحت تاثیر بیماریی  باشد که مدتی است کلافه ام کرده و هنوز کامل خوب نشده ام . شاید...

هر کسی از ظنّ خود شد یار من

از درون مـــن نجُست اسرار مــن

 پــــی نــــــوشت: ای کریم اهل بیت. همچنان ارادت خالصانه ام را تقدیمت می کنم  و منت دار شفاعت تو هستم که همراهیت را سالهاست احساس می کنم.

پــــــی نــــــــوشت: آغاز ماه فرخندۀ ربیع الاول  بر مسلمانان مبارک .


برچسب‌ها: تو ساز خودت را بزن, صندلی خالی, عکس سوخته

نظرات ()  •