بــــاران پـــاییز

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ]  • 

   

نگاه مهربانم  

در امتداد اولین خیابان خاطرات

جا مانده ...

 بیهوده سعی نکن

بیادم بیاوری روزهای گذشته را ...

من صبوری را فروخته ام

به اولین رهگذر ی که در کنار پنجره

سلامم داد ...

غریبه ای بود که به دنبال عشق می گشت

و من کلمۀ دروغ را

با لبهایم

برایش هجّی کردم.

غروب آمده بودی

تا با دستهایت آشتی کنم 

در حالیکه

باران بر گونه هایم ُسر می خورد

و نسیم موهایم را به بازی گرفته بود ...

آن وقت تو با یک تبسم معنی دار

از روی حسادت گفتی :

تو با پاییز ، مهربانتری ...!!!

   

   پ.ن :نگاهم  چرا باید نگران فردایی باشد که نمی دانم  آن را خواهم دید یا نه...؟!

 پــــــــــی نـــــــــویس2:  

 «««  دلم می خواهد  به سرزمینی سفر کنم  که آدرسش را فقط خداوند می داند ...«««

 


برچسب‌ها: نگاه مهربان, دوستان من, همیشه فارس

نظرات ()  •