طنز سفر و گربه ها

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٩/۳/۱٤ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ]  • 

امسال گویا سال َببر است اما متاسفانه برای من از ابتدا شد سال گربه.

سفر نوروزی ام طولانی شده بود و وقتی بر گشتم همه جا بهم ریخته بود .اطاقهای

آپارتمان شده بود محل اسکان نوروزی گربه ها. از بخت نامیمون بنده گویا چفت در بالکن

خود بخود باز شده بود و یک خانواده بی جا و مکان ، با شگفتی صاحب یک منزل کاملا

ُمبله شده و با  خیال راحت اطراق کرده بودند. وقتی برگشتم به گمانم سارقی وارد خانه

شده. همه چیز در هم و بر هم بود .

 روی فرشها گویی پشم  چند راس گوسفند را قیچی کرده باشند همه جا پر بود از موی

مبارک آنها..

الغرض کار بنده در  آمد و یک خانه تکانی بعد از عید هم به مناسبت ریخت و پاش از نوع

گربه ای افتاد به گردنمان . وسایل لاجرم گربه شور شدند و تا هفته ها بر این منوال

کارمان شستن ملحفه  و رو بالشی و فرش و لحاف و بالش وووو بود. آپارتمان  تبدیل

شده بود به زایشگاه و هتل و ُمتل و و مهمانسرا و.....

محتمل خانوادۀ مذکور گربه سانان ، پذیرای دوستان و اقوام هم بوده اند به صرف چای و

شیرینی. خدا  به من رحم کرد که دستشان به دستگیرۀ یخچال نرسید وگرنه بساط

شام هم در منزل  بنده  آماده می شد. گویا مهمانها را در رستوران نزدیک  آپارتمانم که

معروف است به پخت  انواع غذاهای درجۀ یک  البته در کنار در ورودی و یا در گوشه

کنارهای آشپزخانه و دور از چشم آشپز و سر آشپز و گارسونها  به صرف شام و یا نهار

دعوت می کردند و برای خواب  به اندازه کافی تخت و مبلمان کفاف بیست الی سی

مهمان را  می کرد.

 برایتان نگفتم که یکی از نوزادان به دنیا آمده در زیر تخت بنده گیر کرده  و مادر مرده به

رحمت ایزدی پیوسته بود. البته روز بعد از  این اتفاق متوجه شدیم. .

نالان و دست به کمر با اعصاب خورد هر کس از همسایگان را که می دیدم بعد از تبریک

عید ، داستان را  از ابتدا تا انتها باید باز گو می کردم و آنها هم جز ابراز تاسف چیزی

برایم  نداشتند. در این بین چند نفری گفتند آمدن گربه به خانه ُشگون دارد!!! من که

نفهمیدم  شگونش دیگر چه صیغه ای است؟ آیا خستگی شدید و اعصاب درب و داغان و 

دایم دولا  راست شدن و جابجایی وسایل و از بین رفتن کلی لباس تابستانی از مانتو

گرفته تا پیراهن آغشته به موی گربه که تبدیل به لباس موهر شده بود چه شگون و

آمدی دارد که بعضی ها برای من خوشحال بودند؟البته ناگفته نماند که مجبور شدیم

فرشها را بدهیم بشویند و یک عدد جارو برقی قوی تر و  مدرن تر خریداری کنیم . نمی

دانم آیا این  دو مورد همان ُشگون ورود گربه ها بود یا هنوز آ مد کار و مبارکی اش  فرا

نرسیده و در  آینده مشخص خواهد شد که ورود گربه های نا خوانده به آپارتمان چه پی

آمد مبارکی خواهد داشت.

پی نوشت: این بار مطلب کاملا واقعی است و برای من در دنیای حقیقی رخ داده.

خدا کسی را گرفتار ُشگون آنهم از نوع گربه ای نفرماید.

آمین ....


برچسب‌ها: طنز سفر و گربه ها

نظرات ()  • 

بهار و زندگی

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٩/۳/٤ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ]  • 

ای بهار....

 از تو دیگر ، اندکی بیشتر باقی نمانده .من که نفهمیدم چگونه گذشتی و چرا 

اندوه با من افزون بود تا شادی.

 سفر بود و خاطرات عبور از جاده ها و دیدار با گلهای معطر باغچۀ طبیعت . باران بود

و  نسیم خنک . جنگل بود و دریا ....

اما نوشتن و باز هم نوشتن در دقایق زود گذر روزها با من بود.

 تو تازه گی را برای درختان ارمغان آوردی و من دلم را خوش کرده بودم به گذران روزهایی

که لبخندی بر لبهایم نقش بندد.  شادی چقدر  دیر به خانه  قلبم  آمد و چقدر سریع دور

شد ! دلم می خواهد باز هم سفره ای بود و سبزه ای در کنارش و تنگ بلوری و چند

ماهی قرمز  و آینه و قرآن و  اسکناس های عیدی لای ورق های مقدسش.

کاش چند ساعتی بیشتر به تحویل نمانده بود. ..  کاش هایی که می ماند برای

 یک سال دیگر  ..

آمدن در شهر پر هیاهوی تهران . ماشین ها . ساختمانهای بلند.مغازه های شیک،

 آدمها یی که توی دستشان یک تلفن همراه است و با عجله دارند راه می روند.

دخترکان گل فروش کنار خیابان مرا به یاد این می اندازد که مگر سال تغییر نکرده ؟

اما در یک پارک ،بهار هنوز میهمان ماست . روی یک نیمکت می نشینم و با درختان

همنشین می شوم.اینجا می توان  به شکوفه ها  لبخند زد و در عطر گلها اندوه را به

نسیم سپرد .

 آه که چقدر دلم می خواهد همیشه این طور بود.هیچ چیز مرا مثل خود طبیعت آرام

نمی کند . جایی که خدا را  می شود به وضوح دید. جایی که گوشه ای از بهشت را

به یاد م می آورد.

اما دوباره باید رفت و خودرا گم کرد در هیاهو ی زندگی ، که زمان جز این نیست.

تحمل و فریاد نزدن و صبوری همراه با اشک و لبخند   ....مگر می توان غیر این بود ؟

مرگ از خـــاطر  به مــــا نـــزدیکتر

خـــاطر غــــافل کجـــاها می رود

تن مپرور زان که قـــربانیست تن

دل بپرور ، دل به بـــــالا می رود

چرب و شیرین ده ز حکمت روح را

تا قوی گــــردد که آنجـــــا می رود

        مولانا جلالدین محمد رومی (مولوی)


برچسب‌ها: بهار و زندگی

نظرات ()  •