غزلی تازه

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٩/٢/٢٥ ] [ ٩:٢٢ ‎ب.ظ ]  • 

می خواهم  برایت غزلی  بگویم

و این بار کلمۀ اندوه را

با عشق عوض خواهم کرد

می خواهم پروانه ای باشم

روی گلبرگهای محبت ات  

و بسوزم با شعلۀ شمع وجودت .

می دانی که روزهایم

در تکرا ر اندوه سپری شده

و  دلم  شکسته...

اما اینک همان قلب شکسته را آورده ام

تا مداوایش کنی با پشیمانی ات

و لبخند بزنی از روی صداقت  .

آیا  می توانی آنگونه که باید باشی؟

می توانی با دستهایت عشق را شماره کنی؟

افکار آشفته ام را جمع خواهم کرد

 برای دور شدن از گذشته های تاریک تردید ،

و با آبی آسمان رنگ می کنم

نگاهم را  .

اینک جادّه ها انتظارمان را خواهند کشید

تا دستهایمان به هم  پیوند زده شود.

پ.ن

طول زندگی در دست ما نیست اما عرض آن در اختیار ماست.

پس می توانیم آنرا به هر  رنگی در آوریم .

پی نوشت:کسانی که رنگ اندوه به زندگی انسانها می پاشند بنظر من

بد ترین آدمها هستند.  

پی نوشت:این دو بیت شعر را هم چند شب پیش سرودم؟

 غــــزلــــــم حس حضور من و تـــوست

توی هر قافیه اش خط عبور من و توست

من شکایت زتــــــو دارم  تــــــــــو زمن

چه کند دل که صبو ر من و تـــــــو ست 


برچسب‌ها: غزل

نظرات ()  • 

تو چه رنگی هستی؟طنز

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٩/٢/٢٠ ] [ ٧:۳٠ ‎ب.ظ ]  • 

با دل خونین ، لب خندان بیاور ای عزیز....

بعد از مدتها نوشتن شعر و متون ادبی و نگارش سنگین و رنگین، به خواست تعدادی

 از دوستان که گفته اند چرا همه اش از اندوه می نویسی و شکایت و گله ازروزگار کج

مدار که تماما ناله است و فغان  وووو

 الغرض امروز دست به قلم شدم و نا چار زدم به  جادّه خاکی ادبیات فارسی برای طنزی

 دگرگو نه. امید که پسند خاطر عموم فراهم شود و لبخندی کمرنگ عاید لبها گردد

 و ذکرخیری برای نگارنده .

از قدیم گفته اند : خواهی نشوی رسوا  همرنگ جماعت شو.حالا من نمی دانم این

 آقا در ینگلۀ دنیا مگر این ضرب المثل شیرین فارسی را در گفتگوی تمّدنها نشنیده

 که خودش رابه این شکل و شمایل  در آورده ؟!!!(ربط دارد به عکس الصاقی این پست)

البته مطّلعید در امریکا همه جور رنگی پیدا می شود. از سفید گرفته تا زرد و الی بی

نهایت .این را هم می دانید که سیاه و سرخ رنگ واقعی مردم  آنجا ست و چون جناب

کریستف کلمب از این دو رنگ تنّفر داشتند هجوم  سیل آسای سفید آریایی که

رنگ بر تر بوده و سپس دیگررنگین پوستان  آغاز و هم چنان ادامه دارد تا قیام قیامت .

واقعا قدما ُگل گفته اند و ُدر سُفته اند . نفسشان معطّر از بوی سکه های طلا!

نگاه آن کوچولو را هم ببینید که شگفت زده شده .احتمالا این آقا خواسته جلب توجه

بفرمایندوگرنه کدام آدم عاقلی خود را آلودۀ رنگ می کند!؟

غرض از این مقدمه چینی ها این بود که حالا  ما توی کشور خودمون چه کنیم که

 با جماعت هموطن یکرنگ شویم.اگر خودمان را سبز کنیم که َانگ سیاسی

 بهمون زده می شه و تهمت اینکه شما هم بله... اگر زرد شویم می گویند طرف

زعفرانهای خراسان  را احتکار کرده و دلیل گرانی سالیان سال زعفران را می اندازند

 بر دوش خسته و لب زعفران نچشیدۀ ما .

اگر قرمز شویم و یا آبی، طرفداران تیمهای فوتبال با ما دست به یقه خواهند شد و

اتوبوس حامل مارا بی صندلی  و شیشه  خواهند گذاشت.

اگر خودمان را سیاه کنیم می گویند بندۀ خدا رو ببین که چقدر ساده بوده ! حتما

یک آدم زرنگ سیاهش کرده .یا بچه های محل فکر می کنند توی چلۀ زمستون عید

نوروز فرا رسیده و ما رو با حاجی فیروز اشتباه می گیرن.

اگر بنفش شویم البته در مایۀ پر رنگش مردم می گویند:چه آدم  عصبی و خشنیه !

رنگش از عصبانیت بنفش و کبود شده و اگر هم سفید خالص باشیم می گن:

 طرف رو ببینید مثل ماست می مونه . شل و وارفته!نیشخندنیشخندنیشخند

بقیه را در ادامه مظلب بخوانید...

(عکس از دوست عزیزم مرجان)

 


برچسب‌ها: تو چه رنگی هستی؟

ادامه مطلب
نظرات ()  • 

امید

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٩/٢/٢٠ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ]  • 

ای امید

بیا و در آسمان دلم

ستاره شو...ستاره

بیا و اندوه را از سینه ام پاک کن

مدتهاست که به قلبم سر نزده ای !

بی تو اینجا  عشق نیست

و فا حرام است

و سنگدلی مرسوم..

بیا بخاطر خدا ،

 به چشمانم نور بده

تا شبهایم چراغانی ستاره ها شود .

بیا و شکوفۀ  لبخند را

به رنگ سرخ گلهای میخک

روی لبهای بی رنگم نقاشی کن.

بیا تا سلام ات  دهم

و قلبم لبریز از معنای تو شود ...

ببین که بی تو

شمع ها بی پروانه اند و عشق ها

تنها حکایتی توی کتابها ست .

مجنون به کوه زده و فرهاد به بیابان

 لیلی ها شیرین زمانه اند و شیرین ها لیلی .

نمی شود فهمید

عاشق واقعی کیست و معشوق کدام .

بیا ومعنا کن دوست داشتن را

که مفهومش  خط خورده

به دست سنگدلی..

اگر نباشی ، صبح نخواهد بود .

تو مفهوم بودنی ای امید .

بیا و رنگ خاکستری نگاهم را

آبی کن...آبی

بی تو کدام قلب خواهد تپید ؟

در سینۀ نا امیدی که منتظر است

و چشم براه ؟.

بی تو اینجا رنگها خاکستری است .

بیا و شادی را بیاور

در نگاه شب زدۀ من و قلب شکسته ام .

بیا...

پ. ن : آیا اگر امید نباشد ، می توان زندگی کرد؟؟؟


برچسب‌ها: امید

نظرات ()  • 

پرواز خیال

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٩/٢/۱۸ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ]  • 

 

یک شب خیالم را

به سوی تو پر واز خواهم داد

تا در آسمان نگاهت آشیانه کند.

یک شب تمام ستارگان را

بر دامنت خواهم آ ویخت

تا در برابرت بایستم و نگاهت کنم!

 تو را شناخته ام....آری شناخته ام

ای مروارید دریای آرزوهایم

و ای صدف ساحل تنهایی ام.

هرگز گمان نکن که بی تو

 زندگی برایم زیبا خواهد شد

و امید بودن در کنارت

در ذهن آشفته ام ، به نا امید ی تبدیل شود.

هر روز یادت را

چون یک رویای شبانه بخاطر می سپارم

تا در واقعیت تصّورم شکفته شوی.

با اینکه می پندارم

 فاصله هایمان هر لحظه دور تر می شود

اما انگار دستهای تو را در دستانم حس می کنم.

لبریز از عشق و عاطفه ای...گرم و صمیمی .

امروز بی شک در برابرم آینه ای نهاده ام

که عکس تو در آن منعکس شده!

ببین که ذهن خیال پردازم اشتباه نمی کند!!!

من خود تو ام ..خود تو

در تصویر شیشه ای یک آینه .

باورکن ،این منم 

چون سایه ای همراه با قدمهای تو .

صدای قلبم را خواهی شنید

اگر  که گوش بسپاری به طپش های بی قراریش...

 

      سال نو مبارک


برچسب‌ها: پرواز خیال

نظرات ()  • 

خدا حافظ نیلوفر

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٩/٢/۱٧ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ]  • 

 

ببین که گلهای نیلوفر

دارند وداع می کنند با دستانم

 گلی که در بهار خشک می شود دیده ای؟؟

گل نیلوفر کبود من است ..

پی نوشت:

 آنان که فراموش می کنند محبت را، خود از فراموش شدگان خواهند شد.دنیا

به نوبت است و روزی هم زمان تو فرا خواهد رسید .پس آنگونه باشیم که

با رفتن، یادمان فراموش نشود اگرچه از نظر و نگاه دیگران دور یم.

 

 رفتن درغبار فراموشی زمان ، یک واقعیت است .

باید رفت تا  ابدی شد برای همیشه....

شهلا.... ( نیلوفر )


برچسب‌ها: خدا حافظ نیلوفر, درخت و پاییز

نظرات ()  • 

دعا ...

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٩/٢/۱۳ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ]  • 

دستهایم با التماس و همراه  یک نگاه ، سر گردان لحظه های ناب عبادت است.

سجّادۀ حضورم در سایه سار گنبد مینایی و روی سنگفرش ُخنک مسجد،  انتظار

خواهد کشید تا مُهر نمازم را بر مخمل سبز و گسترده اش بگذارم .

 گفتگو با تو  در قبله گاه نور ، شیرین ترین لحظۀ حیات است اگر چون علی

 از خود بی خود شو م و زخم شمشیر ملجم مرادی را نوازش دستانت بدانم

وا اسفا از من و ما که هنگامه نماز ، رو به سویت نداریم  و افکارمان را

در میان قل هو الله احد تقسیم می کنیم.

تو نگاه می کنی و صبوری. تو می شنوی چه می گویم در تمامی لحظات دعایم .

ای مهربان: اشکم را ببین که بر گونه هایم جاری است .به درگاهت  آمده ام

اما حواسم جای دیگریست !!!نمی دانم  نگاه شرم زده ام را میان چادر سفید

 عبادت چگونه پنهان کنم که نبینی!!!!تو که بر همه چیز واقفی.

شب است و جسم خسته ام بیمار و درد کشیده به دعا نشسته بر درت

تا بگشایی اش .

 می دانم که همیشه برایم گشوده نگه داشته ای .از میان شیار نازکش نوری

ساطع است که قلبم را آرام می کند.

تو کنارمنی ای سایه سار من...تو می بینی ام  و من حس ات می کنم.

تو گرمی و دوست داشتنی .تو صبوری هر قدر که بخواهم. تو به حرفهایم

دل می سپری تا هر زمان که سخن بگویم .  هرگز خسته  نخواهی شد.

امشب دستهایم لرزان است و اشک بر گونه هایم لغزان . من اشتباه  کرده ام

و تو می گذری . آه که  چقدر بخشنده ای !

 با تو زندگی در من جاریست و بی تو نفسم تنگ  است .

اینک در سکوت شب دعایم را می شنوی و می دانی از تو چه طلب می کنم....

 برای این است که روز ها به انتظار گشودن در رحمتت صبوری خواهم کرد . آری

صبوری...

پی نوشت:....

 


برچسب‌ها: دعا

نظرات ()  • 

قلب غمگین من

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٩/٢/۱٠ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ]  • 

 

خدایا روحم در تکرار روز مره گی های زندگی افسرد ه شده.

چراغی می خواهم تا در کوره راههای سخت آزمونت ، جادّه زندگیم را روشن کند؟

هوای دستانم سرد است . گرمی آن را گرفته اند.

قلبم مهربانی را  از دست داده ،  زیرا وقتی  به امانت دادمش دیگر به من

 باز پس ندادند .

اغلب نگاهها بی تفاوت شده و قلبها سنگی .

کجاست مهربانی و عاطفه ؟ این  امانت های تو به قلبهای پر طپش آدمها...

آسمان چشمانم را بارانی کرده اند و روحم را خسته از درک نکردن سخنانم.

پشیمانم که مهربان بودم و صبور....آرام بودم و شکیبا

سنگ در دستانم نبود برای شکستن....

دلسوزانه دستم برای یاری دراز بود  به آنان که بی یاور بودند.

زیر لب ، کلامم دعا بود نه نفرین ....

اینک چه عایدم شده جز فراموشی تمام محبّت ها و گذشت هایم.؟

تمام دلسوزی و مهربانی ام به آنها که نثارشان کردم؟

خدایا دیگر پشیمانم از محبت کردن ...

تو شاهد باش که من  رهایشان می کنم...رها

نگو که با قلبم چه می کنم ، که دیگر شکسته است .  ُخرد شده و چیزی برایم

باقی نمانده.  می دانم و می دانی که هرگز تکه های شکسته  اش را هم

 با خرده های سنگ  عوض نمی کنم .

آخر من نمی توانم سنگدل باشم...نمی توانم

                                                   صفحه نظرات غیر فعال است


برچسب‌ها: قلب غمگین

نظرات ()  • 

چشمان من و خورشید

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٩/٢/٦ ] [ ٩:۱۸ ‎ق.ظ ]  • 

آمده بودم تا دنیا را

 با چشمان زیبایم تماشا کنم

و در وسعت آبی آسمان

 خورشید زرد و طلایی را

در افق نگاهم بخاطر بسپارم .

آمده بودم تا محبت را 

 به دستهای سرد و یخ کرد ه ای هدیه دهم.

می خواستم با ستارگان شب

همبازی باشم

وغروب را با سرخی نور

روی شیشۀ پنجره ها نقّاشی کنم.

 لحظه های سبز خاطراتم

دفتری بود که همیشه با دستانم  ُانس داشت

و مدادی که انگشتانم را لمس می کرد...

نوشته هایم شعر گونه ها یی بودند کودکانه

که پر بود از احساس  و عاطفه ...

پر بود از تخیلات و رویاهای دور و دراز

اما همراه با واقعیتی ملموس .

می شد فهمید مثل خود زندگی است

ساده و دوست داشتنی .

 هیچکس افکارم را نمی توانست بخواند

آنها در خود من بودند...خود من

رنگها  در نگاهم همه روشن بودند

حتی شب هم برایم تاریک نبود

پر بود از ستارگان و چراغهای رنگی ...

روزها گذشتند

و خاطراتم در یک دفتر ماند و ورق هایش

لای چرخ زمان گیر کرد و پاره شد!

 بعد ها فهمیدم

 دنیا رنگ دیگری هم دارد .

رنگ سیاه اندوه

با یک آسمان خاکستری

و بدون عاطفه...

 پی نوشت: تقدیم به خورشید کو چولویی که مدت کوتاهی نیست

چشم به جهان باز کرده و برای همۀ  نزدیکان بسیار عزیز است.

امیدوارم چشمان او همه چیز را  بعد از این زیبا ببیند .مژهمژه

پ.ن...  اسمش را خورشید  گذاشته اند..خواب


برچسب‌ها: چشمان من و خورشید

نظرات ()  •