باورت نمی کنم

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٩/۱/۳۱ ] [ ۱:٤٧ ‎ب.ظ ]  • 

 

دیگر باورت نمی کنم .

تردید دارم به من راست  گفته باشی!

امشب ثانیه های ساعت دیواری

دلم  را به شور انداخته

و صدای پای عابری

که در کو چه های شب سرگردان است

مرا  از خوابیدن  باز می دارد .

دلم هوای تازه می خواهد

هوای صداقت...

دارم خفه می شوم

از تمام دروغهایت که بغضی شده در گلویم .

در حسرت یک آه صادقانه

و یک کلام دوستانه

بیهوده انتظار کشیدم ...

دلم می خواهد فریاد بزنم

تا بشنوی

دیگر تو را باور نمی کنم....هرگز

پی نوشت:

دلم به اندازه تمامی حرفهایم جا نداشت...

 برای همین قلب تو را عاریت گرفتم

اما نمی دانستم که تو حرفهایم را درک نخواهی کرد .


برچسب‌ها: باورت نمی کنم

نظرات ()  • 

سفر بهاری من

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٩/۱/٢٥ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ]  • 

وقتی به مقصد رسیدم باران می آمد.نم نم قطراتش صورتم را لمس می کرد

و من کودکانه لبخند می زدم .  قدمهایم آرام بود تا زمین سرد و خیس را کاملا حس کنم.

 شهر بندری و زیبای شما ل ایران دوباره مرا به آغوش خود فرا خوانده بود و من

 پذیرفته بودم تا مدتی در کنارش آرام بگیرم.پذیرفته بودم خیس بارانش شوم

 و چشمانم نظاره گر سبز ترین سبزها باشد و زیباترین گلها.

نگاهم هر روز شاهد تابلوی شگفت انگیز خلقت بود.از پنجره ها بوی عطر گلها را

می شد تا عمق  ریه ها فرستاد . دستهایم بوی ُگل گرفته بود و صورتم خنکای

نسیم را حس می کرد .لبهایم بوسه باران قطره های باران بود. جنگلها صدایم می زدند

تا قدم بر زمین سبز و خاک مرطوبشان بگدارم  .آنجا همیشه مرا به یاد کوچک جنگلی

می انداخت(سردار جنگل) و بدون تردیدهر زمان آنجا بودم  قطرات اشک  گونه هایم را

خیس می کرد.

ترانۀ باران زیباترین آهنگی بود که در  این مدّت گوشهایم را نوازش می کرد.

ببار ای باران...

  وخیسم کن

تا سر تا پای وجودم در تو غرق گردد

و تمامی اندوهم با  قطراتت آمیخته شود 

آنگاه فریاد خواهم زد

سلام بهار...سلام...من آمدم

دستهای خیسم را به سویت دراز می کنم در امتداد آسمان ابری. در سر راه هرچه

می بینم رنگی از طراوت دارد وتازه گی. روزهایم می گذرد همراه با دیدنی های بندر .

 مرداب و  نیلوفر های زیبای آن ...شنبه بازار شلوغ و پر هیاهو . ماهی فروشانی

 که با فریاد صدایم می زدند تا ماهیهای  صید شده را در سبد خریدم  ُسر دهند

 همیشه دلم به درد می آمد وقتی ماهیها را می دیدم که روی خاک می لغزند

تاآخرین لحظۀ جان دادن. سیزدهمین روز  و هنگام باز گشت فرا رسید.  اندوهگین فراقت

شدم ای شهر بارانی و سبز ... اندوهگین ترک کردن تو و هوایت که روزها و شبها در تو

زیستم و چشمم  که صبحگاه بر گلهای حیاط ساختمان ویلایی می افتاد ..گویی جز خدا

هیچ کس دیگری در ذهنم تداعی نمی شد...اوست آفریدگار تمام زیباییها ی زمین ...

بندر گاه و کشتی ها همه جلوی چشمم بودند و خاطره هایشان در افکارم زنده خواهند

ماند . دریای آبی و متلاطم و ساحل پر از گوش ماهی ها و ....

وقتی از بالای آسمانت در حال عبور بودم شب فرا رسیده بود و پرواز تاخیر چند

ساعته داشت.

 اشکهایم را باید که پنهان می کردم میان ابرهایی که آسمان را سفید کرده بود

و چراغهایی که از دور سو سو می زد....

آخرین حرفهایم برای تو این بود:

خدا حافظ ای شهر بارانی...خدا حافط. نمی دانم  بار دیگر چه زمانی به دیدنت

 خواهم آمد!!!

پی نوشت:  این خاطرۀ کوتاه مربوط بود به سفر دو هفته ای من به بندر انزلی

در استان گیلان. بارانی ترین شهر ساحلی و سبز ایران  .


برچسب‌ها: سفر بهاری

نظرات ()  • 

برای دوستانم

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٩/۱/٢ ] [ ۱:٤٦ ‎ق.ظ ]  • 

برای آنها که در این مدت و در سالی که  به پایانش نزدیک می شویم

مرا دوست دنیای مجازی خود می دانستند.

برای آنها که به وبلاگم توجه داشتند و نوشته هایم مورد علاقه اشان بود.

برای آنها که همیشه با من همراه بودند مانند یک دوست واقعی نه ظاهری.

برای آنها که صداقت داشتند و برای من احترام قایل بودند.

برای آنها که دل و زبانشان با من یکی بود.

برای آنها که در این دنیای مجازی قلب و احساسشان حقیقی بود نه دروغی.

برای آنها که می دانستند نوشته های من  از دیگران گرفته و اقتباس نشده بود و

برایشان زحمت کشیده ام .

برای آنها که مطالبم را دوست داشتند و مشوقم بودند چه آنها که نظر دهنده بودند

 و چه کسانی که خوانندۀ نوشته هایم بودند.

و  در آخر برای آنها که دوستی واقعی را به دوستی های موقت و بی ارزش و ظاهری

 و فریبکارانه دنیای مجازی نفروختند.

  پی نوشت:

پیدا کردن دوست آسان است اما نگهداشتنش مشکل  است.

دوستان سابق و قدیمی چون طلا با ارزش هستند .

 اما دوستان جدید ارزش نقره را دارند.

 ** عیدتان مبارک دوستان عزیز**


برچسب‌ها: دوستان من

نظرات ()  •