نفرت از دروغ...

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸۸/٩/۱۸ ] [ ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ]  • 

                 

نگاه کن که چشمانم نفرت از تو را

برای آخرین بار روی صورتت تف خواهد کرد.

دروغ را چه آسان

بر زبانت جاری کردی 

 و کلمۀ محّبت و عشق را

بی رحمانه در یک بازی ، به فروش گذاشتی .

به من نگو پشیمانی

هنوز هم باور نمی کنی که دستت رو شده؟!

برو... که دیگر یادت را چون حبابی بر روی آب

با سر انگشتانم محو کرده ام.

 تو را ترک می کنم برای همیشه

تا بدانی رفتنم حکایت امروز نیست

آتش زیر خاکستری است که در فوران یک احساس خاموش

در شعله های خشم افروخته شده.

کنار برو تا بیزاریم  دامنت را نسوزاند .

گفته بودم  از دروغ بیزارم

امّا تو  هرگز جرئت گفتن حقیقت را نداشتی .

آخر با خدای من بیگانه بودی !

اینک ببین چه آسان مرا از دست  می دهی.

اشکهایت را چگونه پاک خواهی کرد؟

تو که هرگز دستمالی به همراه نداشتی !

نمی دانم!  تا به حال گریه کرده ای ؟!

این سوالی است که برای جوابش

دیگر ، روبرویت نخواهم ایستاد....

 

پی نوشت اول:برای نشان دادن نفرتم هیچ کلمه ای پیدا نکردم و نبود که مناسب این قسمت از شعرم باشد جز کلمه (تف ) من دوست نداشتم در نوشته هایم از این لغات استفاده کنم و به ناچار این شد که می بینید!خجالت

پی نوشت  دوم :دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محّبت است.به سه چیز تکیه نکن.غرور، دروغ و عشق...غرور می تازد.با دروغ می بازد و با عشق می میرد. (از سخنان زیبای دکتر شریعتی)


برچسب‌ها: نفرت از دروغ

نظرات ()  • 

خاطره ای از زندگی دوباره...

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸۸/٩/٧ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ]  • 

       

سفر زیارتی ام به مشهد مقدس تمام شده بود .دلم نمی آمد بر می گشتم ای

 امام غریبان .هنوز تشنه بودم و مشتاق دیدار دوباره ات.اما گویا این بار تو خود راضی

 به رفتنم بودی.آسمان چشمانم در وداع بارانی بود اما حکمتی که در مراجعت نهفته

 بود مرا در بازگشت صبوری داد بر ترک بارگاهت.

چند روزی نگذشته احساس دردی مرموز مرا به بیمارستان و جراحی فوری مجبور

 کرد.خبر بعدی برای خانواده هولناک بود و برای من بی خبری از بیماری وحشتناکی

که همیشه نامش در اذهان ترس آور بنظر می رسید.

مدتی بعد پی بردم چه اتفاقی افتاده  که صورت عزیزانم این چنین تغییر کرده.مرگ

 برایم از همان ابتدا یک سفر بود بدون باز گشت و رسیدن به خدا و دنیای زیبایی

 که او بشارت داده بود.اما برای اطرافیانم تصور از دست دادن و ندیدن من مشکل

 بود و باور نکردنی.

روزها می گذشتند و لبخند های بی رنگ من برای عیادت کنندگانم تعجب آور، که مگر

می شود در بحران مرگ و زندگی خندید؟روزهای تزریق دارو های محتوی سم برای

 دفاع درمقابل سلولهای بیماری زا شروع شد.ساعتهای درد و بی اشتهایی و ضعیف

شدن بدن هم زمان با سرم و آمپول ووو

چشمهای نگران آنها که دوستم داشتند.گریه های پنهانی مادر و دعاهای توسل و

همراهی پزشک معالج ودانشمندم که هرگز فراموشش نمی کنم همراه با خدای

مهربان که بیمار ی و شفا هم از اوست، در مقابل مرگ به یاریم آمدند .

اینک سالهاست که مرا صدا زده ای ای پاییز خاظره انگیز که تولدم درماهی از تو

 بود و شفایم هم زمان شد با زندگی دوباره ام در همان ماه و روز .

همه می گفتند : تو مجدد متولد شده ای!حقیقتی که اکنون به آن پی برده ام .

خدایا تو صدایم کردی و باز مهلتم دادی برای جبران اشتباهاتم در گدشته.نمی دانم

 تا به حال توانسته ام عشق ات را برای قلب شکسته ام  ثابت کنم یا نه؟

ببخشا بنده ناچیزت را که با لطف توست که هنوز نفس می کشد.

 

این نوشته تقدیم می شود به یکی از نظر دهنذگانم که بسیار لطف داشتند به من

و مطلبی  که مدتها پیش به صورت خاطره در مورد مادر و بیماری ام نوشته

بودم و خواسته اند خاطراتی را برایشان باز گو کنم از روزهای تلخ و سخت ام.

قابل ذکر است ایشان با این بیماری مدتهاست که مبارزه می کنندو به یاری خداوند

در حال بهبودی می باشند.برایشان آرزوی سلامتی می کنم و همینطور برای دیگر

بیماران خاص....

آمین یا رب العالمین


برچسب‌ها: خاطره ای از زندگی

نظرات ()  •