شب و من

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸۸/۸/٢٥ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ]  • 

                 

 شبی ستاره ها را

به میهمانی چشمانم خواندم

 و مهتاب را چون حریری بر آبها  گستردم

ماه  به من خندید

وستاره ها بر دامنم آویختند.

خیالی بود ودر تصّورم همه جا  نور باران .

 برگها با نسیم می خواندند ترانۀ عشق را .

حس  کردم  تنها و در سکوت شب

 با تو حرف زدن چه شیرین است!

مهربانم... سخن من سکوت است در مقابلت

چگونه اجازه پیدا کنم برای نگاه کردن

که  دنیا در نگاه تو معنا گرفته

ای زندگی ساز حیاتم

بی تو هیچم...هیچ

اینک باتو  هر شب به راز و نیاز خواهم پرداخت

ای وجودت نیاز من ....


برچسب‌ها: شب و من

نظرات ()  • 

کوچه ای گم شده در غبارزمان

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸۸/۸/۱٢ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ]  • 

  

کوچه هایت بوی باران می دهد

بوی یاس و عطر یاران می دهد

*‌*‌*‌*‌*‌*‌

کنار پنجره ای درغبار خاطرات گذشته

بیاد می آورم یک کوچه و صدها  یاد بود را...

یک کوچه و دیوارهای آجری پوشیده از یاس های بنفش

و صدای قدمهای  آرام  رهگذران.

شنیدن یک ترانه از رادیوی قدیمی همسایه

که می خواند  محّبت را ...

نگاه می کنم به سایه ای روی دیوار

که دقایقی بعد محو خواهد شد.

پلاک خانه روبرو، دوازده + یک است.

زنی می آید...

 با یک  گلدان شمعدانی...

و سلامی می دهد به تمامی آدمهای کوچه.

در کنارجوی آب ،مردی تسبیح  به دست

صلوات را نذرهمه می کند.

اسم کوچه انسانیت است .

 درها و پنجره ها یش، انعکاس رنگ آبی آسمان را دارد.

غم نان را توی صورت هیچ مردی پیدا نخواهی کرد !

در تمامی حیاط ها

گلاب پاشیده اند .

ببین که دستها یی گرم به سوی تو دراز شده .

برای پاسخگویی، فقط  لبخند بزن .

اینجا اندوه را نمی خرند.

حتی به قیمت تمام اندوخته هایشان ....


برچسب‌ها: کوچه انسانیت

نظرات ()  •