دنیای من....

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸۸/۱٢/٢٢ ] [ ٩:۳۳ ‎ق.ظ ]  • 

دنیا برایم سکّۀ بی ارزشی خواهد بود

اگر تو نباشی!

در کنارت معنای عشق را یافته ام.

روزهایم آفتابی است و شبهایم پر ستاره.

امروز خواستم به تنهایی

 در ساحل آرام دریا قدم بزنم

تا افکارم فقط  متعلّق به خودم باشد ... فقط خودم

امّا نشد....

تو در من بودی ، در احساس و ذهنم !

گویی در کنارم قدم می زدی.

صدای پایت انعکاس همراهی ات را داشت

هم بودی، هم نبودی!!!

گیج شدم و نمی دانستم آیا این خود منم

 یا همراه با سایه ای از تو

نگذاشتی فکر کنم.

از چهار طرف در محاصره ات بودم.

در وسعت دریا و آبی آسمان

 انگار نگاهم فقط تو را می دید.

اندکی بعد ، باران  گرفت ...

اما نمی دانم چرا حس کردم خیس نشده ام

شاید تو چتری بالای سرم گرفته بودی؟!!!

مثل همیشه که سایه بانم می شدی..

 بی گمان دیگر این یک خیال بود ...یک خیال .

امّا وقتی باز گشتم ،

 کفشهایم خیس بود

و ُپر از ماسه های ساحلی  ...!!!

پی نوشت:

 عکس از دوست عزیزم مرجان


برچسب‌ها: دنیای من

نظرات ()  • 

طنز : جلسه پرسش و پاسخ

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸۸/۱٢/٧ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ]  • 

این مطلب نیمه طنز را برای تلطیف روحیۀ خوانندگان وبلاگم نوشتم

با این امید که لبخندی بزنند اگر چه مختصر باشدلبخند .ضمنا این نوشته به

هیچ گروه سیاسی و یا اجتماعی ...ارتباط مستقیم  ندارد بلکه صرفا از رنگ برای

طنز استفاده شده.

 این پست را با کتابت و نگارش قدیم  نوشتم . ببخشید شاید کمی فهم جملات

مشکل باشد اما این هم خودش تنّوعی است در وبلاگ و شیرینی بخصوصی دارد.لبخند

آغاز حکایت یک روز پر دردسر ...آخ

غروب بود و خورشید پریشان رفتن و سپردن ادامۀ شیفت کار ی به ماه و ستارگان .

تلفن همراهم به صدا در آمد با آهنگ یکی از خوانندگان بدون جواز ضبط و پخش.

فی الفور دگمه را زدم به من زنگ بزنو از آن طرف صدای دوست گرمابه و گلستان را شنیدم

که مرا به ضیافتی دعوت می کرد که چنین است و چنان و گروهی می آیند برای

پرسش و پاسخ و مجلس بسیار داغ است چون تنور نانوایی سنگکی سر کوچه  اتان .

نیشخندبنده هم طبق معمول که با ایشان  رو دربایستی داشتم قبول  فرمان کردم.

الغرض از عیال مربوطه تقاضای جامه ای تمیز و اطو کشیده نمودم وایشان گفتند :

پیراهنی که در کمد منزل موجود است  بهترین است. همان که رنگ سبز دارد و

 با برگ درختان باران خورده بهار  مو نمی زند!سبز

ما هم دست و رویی صفا داده و جامه سبز بر تن و عازم شدیم.بعد از کلی جستجو ،

 محل را یافتیم .

تا خواستم یا الله بگویم و وارد شوم مردی جلویم در آمد و با خشونت

 گفت: ورود شما ممنوع است . ماندم حیران و سر گردان که چرا ؟ فرمودند پیراهن

 سبز بر تن داری و می پرسی چرا؟!!! گفتم آخر پیراهن چه ربطی برای ورود دارد؟

 گفت: حرف نباشد!عصبانی

با خود گفتم خدا چه کارت نکند دوست عزیز که مرا سکه یک پول کردی و آواره.نگران

اگر حوصله دارید بقیه را در ادامه مطلب بخوانید.


برچسب‌ها: طنز جلسه ای

ادامه مطلب
نظرات ()  •