آخرین شب پاییز

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ]  • 

 

هر گز یلدای دیگری را انتظار نخواهم کشید. هرگز...

پریشان لحظه های بی تو بودنم .

سنگفرش کوچه ها خالی از نشانه هاست .

 صدای پای رهگذران

دیگر غزل خوان پاییز برگها نیست!

 اطاق سرد است و یخ زده!

امشب را چگونه بگذرانم با اندوه رفتن ات ؟

هیزمی در اجاق می سوزدامّا قلب من

 هرگز گرم نخواهد شد.

نسیم با پنجره ها قهر کرده

و باران با شیروانی غبار گرفته خانه ها.

دیشب را در سکوت گذراندم.

گویا همسایه ها جشن گرفته بودند !

اما من با چشمانی خیس

در گوشه ای از اطاقم ، برایت به سوک نشسته بودم

دانه های انار تحریم شدۀ اندوهم شد..

 تا شاید تو با من بمانی  ،

امّا نشد.

ساعت دوازده شب را با اجبار به جلو کشیدند

 و پاییز را خاتمه دادند با حرکت یک عقربه!

برف از بالای کوه داشت سرازیر می شد

تا با خود ببرد تمامی فصل رنگین عاشقی را

 زیر  بهمن سفید بی عاطفه گی ...

پی نوشت:

این شعر را تقدیم می کنم به دوست عزیز م لبخند مرجان لبخند

 که عکسهای هنرمندانه اش قابل تقدیر است .

پ.ن:  برای خدا حافظی با پاییز دوست داشتنی ام نوشته شد..

»عکس از مرجان... مقیم امریکا«


برچسب‌ها: وداع با پاییز, یلدای دیگر ی را

نظرات ()  • 

پرواز کن با من ...

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸۸/۱٠/۱ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ]  • 

من وفادار خواهم ماند .تنها به تو

قسم می خورم....

بگو که دیگر دیر نخواهی کرد ،

برای پرواز   ...

برای رفتن تا عمق چشمان فیروزه ای شب ،

و دشت شقایق های عاشق .

ای آشنا با دردهایم .

بگو در کدامین روز

مرا با خود خواهی برد تا  اوج رها شدن

و سرزمین های ناشناختۀ آرزوها.؟.

باور کن از خود رها خواهم شد و با تو خو اهم آمد

 اگر  به من بگویی که در آنجا

 دیگر اندوه را حس نخواهم کرد

و در هیچ کتابی ، معنای آنرا نخواهم یافت ....

 

پی نوشت: پرواز یعنی رها شدن از قید بندگی زمین و متعلّقات آن .

یعنی عاشق بودن بر یکدیگر. یعنی آزاد شدن از هر آنچه مانع محبّت و صداقت

 و یکرنگی است . یعنی انسان بودن......

 


برچسب‌ها: پرواز کن با من

نظرات ()  •