عشق بیهوده

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸۸/۱/٢۱ ] [ ۱:۱٢ ‎ق.ظ ]  • 

اگر از خیابان خاطراتت،عبور کرده ام

چرا رد پایم  را  پاک کرده ای؟

واگر برایت ،

تنها گل خوشبوی بهاری بودم،

چرا پژمرده و افسرده

در کناری افتاده ام؟

شاید تصوّرم غلط بود،

وشاید تو آن کسی نبودی،

که در باورم، ساخته بودم؟

امروز برای اشتباهاتم، 

دارم  افسوس را ،

 در تک تک روز های رفته  

تقسیم می کنم!...


برچسب‌ها: بیهوده گی در عشق

نظرات ()  • 

نوشته ام برای خدا

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸۸/۱/٧ ] [ ٢:٢٩ ‎ب.ظ ]  • 

خدایا، تو با بهار چه کرده ای که اینک من، سرگردان

انتخاب سبز ترین سبزها، مانده ام؟

در جعبه رنگ طبیعت،هزاران هزار رنگ ردیف کرده ای

تا چشمان زیبا پسندم را بنوازی؟

باورنمی کردم که درخت پیر باغچه ،بار دیگر جوانی

از سر گیرد و جوانه زند!

آیا تو هم در ابدّیت ، ما رااین گونه به جوانی  باز می گردانی؟

زبانم لال، انکار بر معاد نمی کنم.سوال بیهوده و کفر آمیزم را  

ببخشاکه نادانم و بی خبر.فصل بهار خود  جوابی است بر سوالاتم .

کتاب زمستان را بسته ای و آلبوم زیبای بهار را گشو ده ای؟

گلبرگ بنفشه ها ،انگار با دستا ن توسایه زده شده که

این چنین زیبا یند.

گل های شهر حافظ ،منتظر چشمان خمار نرگس شهلا هستند

و بی تاب حضورش در باغچه، تا سر در کنارش بنهند و به

خواب زمستانی باز گردند.

گلی که عاشقامه ترین نام و ماه ترین صورت ،یعنی محبوبم مهدی را

به یادم می آورد.

اینک، دسته ای از آن زینت بخش میز چوبی خانه است، و در کنارش

دفتری است به نام او و برای او.


برچسب‌ها: نوشتن از خدا, بهار خدا

ادامه مطلب
نظرات ()  •