شب و نماز

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٧/۱٢/٢٥ ] [ ۱:٠٦ ‎ب.ظ ]  • 

در سکو تت  ،لحظه ها را باید شماره کرد.

تو  با ستاره ها، به میهمانی سجاده نشینان عشق می آیی.

در وسعت نیلی رنگت ،نگین هایی از ستاره دوخته اند که این چنین

می درخشی؟ 

خواستم تسبیحی از ستاره ها داشته باشم.اما نشد!

برای او، سر بر خاک نهادن واجب است. اما در شب ،خلوت انسی داشتن

و نماز عشق را خواندن کجا و روز در همهمۀ  بیداری کجا؟

باید که بر خیزم و وضو بسازم تا بر آستان ات ،راهم دهند!

رو سیاه تر از من کسی نیست که رانده شدۀ  بهشتم و آمادۀ دوزخ!

ای مهربان ،بر من نظری کن که از نظر افتاده ام.

امید که در یک سحر گاهان، به پاس تمامی آنچه به من عطا کرده ای ، خواب شیرین 

 را بر شیطان حواله کنم و خود سبکبال از بی تفاوتی و گناه به سو یت پروانه آسا

بال گشایم.

به امید آن شب...


برچسب‌ها: شب

نظرات ()  • 

تقدیم به تمامی مادران

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٧/۱٢/٢۳ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ]  • 

آلبومی کهنه از خاطرات گذشته و ذهنی خالی.

چه کند که توانش را در کوچه های شهر، گم کرده است

 و هرگز نخواهد توانست آنرا باز یابد!

چه روزها که شتابان به دنبالش می دوید ، مبادا پایش بلغزد

 و چه شب ها که ساعت ها خواب را ،در چشم هایش فریب می داد

تا او آرام بگیرد! 

اکنون او مردی شده قوی و خود صاحب آلبومی تازه ، همراه با زنی در لباس سفید،

غر یبه با گذشته و نا آشنا با مادر !!!

حالا  او  در آن کوچه، تنها زنی نیست که در این شهر با قد خمیده و کوله باری از اندوه

چشم براه کسی است که روزی مشتاقانه با  دستهایی کوچک و چشمانی مهربان در

آغوش او جای می گرفت.

اینک  بدن نحیف و ناتوان او به دنبال پناهگاهی است که هرگز آنرا نخواهد یافت!


برچسب‌ها: مادر

نظرات ()  • 

مرگ و زندگی

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٧/۱٢/۱۱ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ]  • 

آن روز که همسرش از دنیا رفت، زندگی برایش تمام شده بنظر آمد. دل اش می خواست او را هم دفن کنند!آنقدر گریه کرده بود که چشمانش تار می دید. همه رفته بودند و او مانده بود و یک دنیا اندوه.

عینک دودی اش را که  در روی دسته اش چند نگین داشت از کیف در آورد و روی صورتش میزان کرد.عینک  بیشتر چهره اش را  را پوشانید طوری که قابل شناسایی نبود!

سوار اتومبیل که شد خواست از کناریک ماشین بزرگ که تازه داشت از پارک بیرون می آمد سبقت بگیرد.

یک لحظه نگاهش با رانندۀ معترض بر خورد کرد.

او هم یک عینک تیره  آخرین مدل به چشم داشت.بسیار خوش تیپ و خوش لباس بود.

زن یک لحظه فراموش کرد که از کجا دارد بر می گردد! با یک لبخند از مرد عذر خواهی کرد. او هم از توی اتومبیلش یک سینی حلوا که رویش پر بود از مغز   بادام، آورد و به زن تعارف کرد.

حرفشان گل انداخت. مرد گفت که مراسم چهلم همسرش بوده که به دلیل بیماری لا علاجی فوت کرده و حالا  پایان مراسم چهلم او ست و زن با حیرت و کمی تاسف گفت:من هم همسرم را...

با این تفاوت که امروز سوم او بود.

ساعتی بعد زن با ماشین اش داشت بر می گشت و مرد هم پشت سر او  حرکت می کرد.زن دیگر برای برگشتن عجله نداشت!

زندگی ادامه پیدا کرده بود!!!  


برچسب‌ها: زندگی ادامه دارد

نظرات ()  • 

به یاد مردم غزه

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳۸٧/۱٢/۱ ] [ ۳:٤٤ ‎ق.ظ ]  • 

من دارم به آخر خط می رسم.

به آخر بی محبتی ها . به ته انسانیت.

به روز هایی که دیگر زنده بودن در آن بی معناست.

من در مقابل چشمانم ناباورانه، مرگ عشق را شاهدم!

دست هایی دارند کلمۀ آدمیت را از کتابها خط می زنند.

برای دادن سکه ای ناچیز دستی دراز نشده.!.

کنار برو.  نوبت من است که زندگی کنم . این را بی شرمانه با گلوله به تو می گویند..

سرد خانه ها پر است از آدم هایی که قلب هایشان برای اندکی انسانیت

تنگ شده بود!

تو نخواستی و گوش هایت را گرفتی تا صدایشان را نشنوی.

در عجب ام از انکار تو در رّد عناد با آدم ها!!!

آزادی را برایم چه ابلهانه معناکرده ای!

تو که خود اسیر شیطان درون ات هستی.

"داوری جز او نیست که در دادگاه عدالتش تو و تمامی هم مسلکانت را به آتش اندازد."

چند صباحی در زمین خواهی زیست؟ هر چه می خواهی بکن...

تو یک یهودی سر گردان بیش نیستی و عاقبت از اریکۀ قدرت و ظلم به زیر کشیده خواهی شد و به اندازۀ تمامی قلب هایی که با دست تو و به فرما ن ات از طپش ایستادند در دنیای ابدی و جاوید خداوند زجر خواهی کشید. 


برچسب‌ها: مرگ انسانیت, قلب های شکافته, اشک غزه

نظرات ()  •