تو ساز خودت را بزن...

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳٩٠/۱۱/٩ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ]  •  نظرات ()  • 

 

سایۀ سنگین ا ت را

از دیوار خانه ، پاک خواهم کرد

و یادت را

از دفتر  خاطراتم ...

 

اجازه نخواهم داد

حتی مرا

در رویاهای صبحگاهیت

به تصویر در آوری!!!

تو  همیشه

ساز خودت را می زدی

و من با آهنگ دروغهایت

تنها چینهای دامنم را

تکان می دادم ...

دستهای سردم حکایت دوری را

در سرمای بی امان زمستان

باور کرده

و چشمهایم

لبخندت را

محو و بی رنگ می بیند ...!

برو و دنبالم  نگرد ...

مرا نخواهی یافت

میان عکسهای سوخته ای که

درون اجاق به خاکستر نشستۀ اطاق

شعله ور بود.

اینجا تنها یک صندلی خالی

به یادگار از من مانده

که هنوز دارد تاب می خورد

کنار یک شومینۀ هیزمی سرد ...

....

پ.ن : همیشه گفته اند: دروغگو دشمن خداست.

خدایا این روزها چقدر دشمنانت زیاد شده اند...

ادامـه نوشت:  حــــ  ـــالم را  نپرس. چشمانم کمی تـ ـــا قسمتی بـــ ارانیست!

ت.....دیگر خودت را در آینه هم که نگاه کنی ، نخواهی شناخت ...

تذکر: دوستان می بخشند نوشته ام  تلخ بود و دردناک . شاید قسمتی از این تلخی ،تحت تاثیر بیماریی  باشد که مدتی است کلافه ام کرده و هنوز کامل خوب نشده ام . شاید...

هر کسی از ظنّ خود شد یار من

از درون مـــن نجُست اسرار مــن

 

 

 

پــــی نــــــوشت: ای کریم اهل بیت. همچنان ارادت خالصانه ام را تقدیمت می کنم  و منت دار شفاعت تو هستم که همراهیت را سالهاست احساس می کنم.

پــــــی نــــــــوشت: آغاز ماه فرخندۀ ربیع الاول  بر مسلمانان مبارک .


برچسب‌ها: تو ساز خودت را بزن, صندلی خالی, عکس سوخته


بــــاران پـــاییز

به قلم : شهلا - فراهانچی ...تاریخ نگارش: [ ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ]  •  نظرات ()  • 

   

 

نگاه مهربانم  

در امتداد اولین خیابان خاطرات

جا مانده ...

 بیهوده سعی نکن

بیادم بیاوری روزهای گذشته را ...

من صبوری را فروخته ام

به اولین رهگذر ی که در کنار پنجره

سلامم داد ...

غریبه ای بود که به دنبال عشق می گشت

و من کلمۀ دروغ را

با لبهایم

برایش هجّی کردم.

غروب آمده بودی

تا با دستهایت آشتی کنم 

در حالیکه

باران بر گونه هایم ُسر می خورد

و نسیم موهایم را به بازی گرفته بود ...

آن وقت تو با یک تبسم معنی دار

از روی حسادت گفتی :

تو با پاییز ، مهربانتری ...!!!

   

  

 

 پ.ن :نگاهم  چرا باید نگران فردایی باشد که نمی دانم  آن را خواهم دید یا نه...؟!

 پــــــــــی نـــــــــویس2:  

 «««  دلم می خواهد  به سرزمینی سفر کنم  که آدرسش را فقط خداوند می داند ...«««

 


برچسب‌ها: نگاه مهربان, دوستان من, همیشه فارس